تبليغاتX
به یاد خدا و مهربانی هایش

جمعه بیست و نهم خرداد 1388

رهبر

 

امروز بعد از فرمایشات شریف مقام معظم رهبری واقعا از تمامی کسانی که به اسم های گوناگونی از قبیل: سکوت سبز/ سوگواری و... آسایش رو از مردم عزیز تهران سلب کردند انتظار میره به این نوع اعتراضاتشون پایون بدن و بیشتر از این  ما رو سوژه ی خنده ی دشمنان نکنن...

اگر مردم دوباره راه بیفتن این هیچ پیامی نداره جزاینکه این گروه با رهبری و اصل نظام مخالف هستند و مطمئن باشند کسانی مثل من که تا قطره ی آخرین خون حاضریم جون رو فدای رهبر کنیم باهاشون مقابله خواهیم کرد و فقط منتظر دستور می مونیم...

این مدت هرچقدر اندیشیدم فقط به این نتیجه رسیدم که متاسفانه عزت ایران مسئله ای شده که مخالفان حاضرن برای رسیدن به منافع خودشون اون ر و بفروشن و با هیئت های امریکائی جلسه برگزار کنن و...

وبلاگ من سیاسی نیست و اصلا دلم نمی خواد سیاسی بشه اما مسئله ی رهبری از نظر من قسمتی از زندگی هر فرد ایرانی و مسلمونه...

اصلا دلم نمی خواد دیگه حرفی از تقلب و این دسته صحبتهای بی اصل و اساس زده بشه...گاهی تعصب منطق ایرانی بودن رو از ما میگیره...

واقعا نمی  فهمم! کسانی که راه می فتن توی خیابونها به نشونه ی اعتراض کاری به جز پیش بردن منافع شخصی و حزبی یه عده ی خاص می کنن؟!!

مگر غیر از اینه که خانواده هائی عزادار شدن و ایران در چشم دنیا به چیزی تبدیل شده که واقعا نیست!آیا اینها که دم از راه امام می زنن جام زهری رو که امام نوشیدن فراموش کردن؟! باید یادآوری کرد که علی مرتضی خار در چشم و استخوان در گلو سکوت کرد!

چرا از راه قانونی وارد نمی شن؟!! آیا قانون رو قبول ندارند؟! اگر قبول ندارند پس ما هم اونها رو قبول نخواهیم داشت! چون همین قانون مهر تایید اینان بود..

در کدام نظرسنجی کسی بیشتر از احمدی نژاد رای اورده؟!! بر چه حسابی این گروه به من ایرانی توهین می کنند؟!! من به احمدی نژاد رای دادم و در حوزه ای که برای رای گیری رفتم همه احمدی نژادی بودن به جز عده ی قلیلی...

در دانشگاه از هر ۱۰ نفر ۸ نفر بدون شک احدی نژادی بودن...

چرا شما فکر می کنید ایران تهرانه؟! ...در شهرستان ها رئیس جمهور منتخب حرف اول و آخر رو می زنه...

نمی خوام بحث راه بندازم فقط خواستم بگم ما با رهبریم...هرچی بگن گوش به فرمان ایشون هستیم...

و اخلال گران بدونن:  وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد...

نوشته شده توسط مهدیه.ع در 18:54 |  لینک ثابت  

دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

سفر

 

سلام به همه ي دوستان خوبم...

در ابتدا پيروزي مقتدرانه ي دكتر محمود احمدي نژاد رو به ملت بزرگ ايران تبريك عرض مي كنم و اميدوارم كه در 4 سال آينده تجربه اي به شيريني 4 سال اخير رو داشته باشيم...

راستش من تا مدتي نيستم!عرض مي كنم چرا!

به لطف الله راهي سرزمين وحي هستم...قول مي دم براي همتون دعا كنم...البته باز هم دعا كنيد منتفي نشه! مي ترسم بميرم و مدينه رو نبينم...

به هر حال ازتون ميخوام حلالم كنيد...اگر حرفي زدم رنجيديد يا دير بهتون سر زدم معذرت!

شما دوستان خيلي خوبي بوديد و البته هستيد! انشالله بعد از بازگشتم دوباره مديريت وبلاگ رو برعهده ميگيرم و مزاحم همتون خواهم شد اما با توجه به اين تاخيري كه خواهم داشت و جز خدا كسي نمي دونه كه آيا دوباره در كنارتون خواهم  بود يا نه از همتون خواهش دارم كه هيچ كينه اي ازم به دل نداشته باشد و قول بديد اگر برگشتم فراموش نشده باشم...

شما بهترين دوستان مجازي من هستيد...فراموشتون نمي كنم و براتون دعا خواهم كرد كه هميشه سالم،ايمن، شاداب  و مومن باشيد!

تا مدتي فعلا هستم اما اگه يهوئي غيبم زد بدونيد يه جاي خوبم! يه جاي شيرين! كه براي من عين شكلات تلخ دوست داشتنيه!!

و در اخر از همتون مي خوام كه يه فاتحه براي تمام عزيزاني كه ديگه در جمع ما نيستن بخونيد و براي سلامتي منجي عالم و تعجيل در ظهورشون يك صلوات عميق بفرستيد...

(سفر مشهدم لغو شد)

اللهم صل علي محمدوآل محمد و عجل فرجهم...

اللهم عجل لوليك الفرج

دوستدار شما...مهديه.ع

نوشته شده توسط مهدیه.ع در 20:20 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم خرداد 1388

آخ اگه...

 

برای خوندن این پستم زحمت بکشید به ادامه ی مطلب برید...

قول بدید بعد از خوندنش برام یه  دعا ی کوچولو کنید تا صاحب این متن شفیعی بشه و برام طلب آمرزش کنه...

لطفا تمام متن رو بخونید!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدیه.ع در 21:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388

حجرات

 

به نام او كه رحمان است و رحيم!

 

-         واگر دو طايفه از اهل ايمان با هم به قتال و دشمني برخيزند البته شما مومنان بين آنها صلح برقرار داريد واگر يك قوم برديگري ظلم كردبا آن طايفه ي ظالم قتال كنيد تا به فرمان خدا باز آيد(وترك ظلم كند) پس هرگاه به حكم حق برگشت با حفظ عدالت ميان آن ها را صلح دهيد و هميشه (با هر دوست و دشمني) عدالت كنيد كه خدا بسيار اهل عدل و داد را دوست دارد.«9»

-         به حقيقت مومنان همه برادر يكديگرند پس هميشه بين برادران (ايماني) خود (چون نزاع شود) صلح دهيد و خداترس و پرهيزكار باشيد باشد كه مورد لطف و رحمت الهي گرديد.«10»

-         اي اهل ايمان ،مومنان هرگز نبايد قومي قوم ديگر را مسخره و استهزا كنند0شما چه ميدانيد؟) شايد آن قوم كه مسخره مي كنيد بهترين مومنين باشند و نيز بين زنان باايمان قومي ديگر را سخريه نكنند كه بسا آن قوم بهترين آن زنانند و هرگز عيبجوئي (از همدينان) خود نكنيد و به نام و لقب هاي زشت يكديگر را مخوانيد كه پس از ايمان به خدا نام فسق (بر مومن نهند) بسيار زشت است وهركه از فسق و گناه به درگاه خدا توبه نكند بسيار ظالم و ستمكار است.«11»

-         اي اهل ايمان، از بسيار پندارها( و ظن بدها) در حق يكديگر اجتناب كنيد كه برخي ظن و پندارها (باطل و بي حقيقت و) معصيت است و نيز هرگز از حال دروني هم تجسس مكنيد(وجاسوس بر احوال خلق مگماريد) و غيبت يكديگر روا مداريد آيا شما دوست مي داريد گوشت برادر مرده ي خود را خوريد البته كراهت و نفرت از آن داريد ( پس بدانيد مثل غيبت مومن به حقيقت همين است) و از خدا بترسيد (و توبه كنيد) كه خدا بسيار توبه پذير و مهربان است.«12»

-         اي مردم، ما همه شما را نخست از مرد و زني آفريديم و آنگاه شعبه هاي بسيار و فرق مختلف گردانيديم تا(قرب و بعد نژاد و نسب) يكديگر را بشناسيد ( نه آنكه به واسطه ي نسب برهم فخر و مباهات كنيد و دل يكديگر را بشكنيد و بدانيد كه نسب و اصل نژادي مايه ي افتخار نيست بلكه) بزرگوار و(بافتخار)ترين شما نزد خدا با تقوا ترين مردمند و خدا (هم بر نيك و بد مردم و ظاهر وباطن خلق) كاملا آگاهست.«13»

 

اين فرازي از سوره ي مباركه ي « حجرات » بود...

قرآن زيباست و بسيار آموزنده...هر كدوم از ما تا حالا چندبار قرآن  رو با ترجمه ي فصيح خونديم؟!!

همین الآن فهمیدم یه آدم دیگه کم شد!...کاش بتونیم بهجت های دیگری رو هم ببینیم...فوت این بزرگ مرد رو به همهی دوستان خوبم تسلیت میگم

نوشته شده توسط مهدیه.ع در 16:23 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388

بی بی

...

از بس كه ته طغاري بي بي گريه مي كند/مهدي ز بس به شانه ي او تكيه مي كند

پهلو كه هيچ! دل بي بي  شكسته  است.../در چشم سيدالشهدا غم نشسته است...

 

آهاي! با شمام! كه مسلمون نيستيد! كه شيعه نيستيد! با همه ي شما هستم!... دختر محمد دق كرد!گوش بديد...قصه براتون ندارم...مي خوام گلايه كنم...از خودم..از همه تون...از همه مون...نه ‌آخوندم نه طلبه نه سيده...اما دلم خونه...تا باباش بود محترم بود! يتيم كه شد ريختن خونه اش...باباش گفت فاطمه پاره ي جيگرشه...گفت :بعد از من اذيتش نكنيد ها!اگه آزارش بديد دعا مي كنم خدا آزارتون بده...باباش كه رفت، ريختن خونه اش...در رو شكستن...بچه اش سقط شد...پهلوش شكست...مي گفت:واه محمدا!..باباش رو صدا مي زد اما...

باباش مرد كمي نبود كه ! حبيب خدا بود! دوست خدا بود! بي بي ام كه مثل ما نبود! سرور زنهاي عالمه...دختر پيامبر خداست...طاهر خلق شده..وجودش نوره..پاكيزه است و...ممتحنه! امتحان شده! فرشته ي انساني ! بزرگترين و بهترين مادر دنيا بود... هر روز مي ديد شوهرش رو اذيت مي كنن دم نمي زد! صبوري مي كرد! اون هم چه همسري! علي! به علي مي گفت:يا ابالحسن!هميشه باهات مي مونم!اگر توي شادي و خير باشي در كنارت زندگي مي كنم اگرگرفتار بلاها شدي بازهم باهاتم!...راضيه ي مرضيه وقتي باباش مرد، گفت:صبرو تحملم كوتاه و عزا و مصيبتم آشكاره چون خاتم پيامبران رو از دست دادم!..نگفت«بابام رو از دست دادم» گفت پيامبرم رو از دست دادم!..وه به اين آگاهي! درود به اين همه بينش!...مي دونست پاره هاي جيگرش به چه مظلويتي ميميرن! بچه هاش جلوش بازي مي كردن و مي خنديدن ولي زهرا مرگشون رو مي ديد..حسين رو كه مي ديد سر بريده اش رو هم ميديد...مي گفت:در كربلا فرزندم رو با حيله شهيد مي كنن واي بر قاتلان اوكه عذاب دردناك و پستي و خواري بر آنها باد!...خداي من! حسن رو كه ميديد جام زهر رو هم ميديد...علي رو كه بوسه ميزد فرق شكافته و مظلوميتش رو هم ميديد اما باز هم پاي تنورش مي نشست...زينب كنارش...به گيسوهاش نگاه مي كرد! به معصوميتش...به تارهاي سفيدش كه كسي به جز زهرا اونها رو نمي ديد...اين اواخر مريض بود بي بي ام...لاغر شده بود و نزار...استخونهاش رو ميشد شمرد...كدوم يكي از ما وقتي بدونيم داريم ميميريم لباس هاي نو تنمون مي كنيم؟!! اما زهرا گفت :برام لباس هاي تميز و نو بياريد...مي خواست بره پيش باباش! پيش خداش! مرگ براش مثل يه جشن بود نه عزا...

قربون پهلوي شكسته ات بشم..فداي چادرت بشم كه خاكي شد! بي بي ! وقتي بچه ات،محسن، سقط شد چه حالي داشتي؟! وقتي هميشه آب بالاي سر حسين مي ذاشتي تا تشنه نشه چي مي كشيدي؟! وقتي علي چاه ميكند چي؟!...وقتي فدك مال تو نبود به چي فكر ميكردي؟؟؟...اون شب كه عزرائيل براي گرفتن جونت ازت اجازه گرفت تنها بودي؟...وقتي حسن و حسين و زينب ديدن رفتي و بالاي سرت گريه كردن چي شد كه دستهات رو باز كردي و بغلشون كردي؟! اين همه بچه بي مادر ميشن...مگه تو چه مادري بودي بي بي؟! چه همسري بودي كه علي! اسوه ي صبر و قهرمان سختي ها! وقتي شنيد داري ميميري غش كرد...بي بي! اينجا دختر پسرها بعد از چند ماه دوستي الكي وقتي از هم جدا مي شن خود كشي مي كنن! گريه مي كنن! گريه ي اينها گريه است يا اشك علي كه به خاطرش بعد از مرگت چشماتو باز كردي و بهش لبخند زدي؟؟...بي  بي! اينجا وصيت مي كنن بعد از مرگشون قبرشون شيك باشه! مزين باشه! چرا تو اين وصيت رو نكردي؟؟ چرا قبرت حرم نداره؟! ...الهي بميرم واسه علي كه تو رو از دست داد! واسه حسن و حسين و زينب...فاطمه جان! چند سال پيش يه آقائي يه جمله گفت...! گفت:«فاطمه، فاطمه است..» راست مي گفت! تو فاطمه اي...مثل كسي نيستي..مال كسي نيستي...تو ناموس خدائي بي بي...

اون موقع عمرخطاب دلت رو خون كرد ومعاويه...حالا هم ما! اون موقع حسينت رو شهيد كردن و حالا هم مهدي ات رو تنها گذاشتن!...چقدر شما مظلوميد...اينجا مهدي به جز دامن تو جائي واسه گريه نداره! به قول يه آقايي حسين عباس رو داشت! علي اكبر رو داشت! 72 يار داشت!...بي بي! شرمنده ام! مهدي اين ها رو هم نداره!..مهدي خيلي تنهاست بي بي!

براش دعا كن...

 

نوشته شده توسط مهدیه.ع در 11:42 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388

همین جور یهوئی!

...

با نزديك شدن به انتخابات دوره ي دهم اصلا دلم نمي خواد راجع بهش حرفي بزنم...!!چون اين وبلاگ براي خداست و مهرباني هايش...همين!

راستش براي اين پستم نمي خوام كسي رو دعوت كنم و به همه ي شما دوستان خوبم اطلاع رساني كنم...پس دلخور نشيد! اين كار يه دليل شخصي داره..يه رازي بين من و خداست...اما اگر اومدين خوشحال مي شم مثل هميشه برام نظرهاي قشنگتون رو بذاريد...

گاهي انتخاب خيلي سخت مي شه خدا! گاهي ابليس اونقدر به يه گناه زينت مي ده كه فكرمي كنم راه درست اونه! گاهي پيش مياد كه يكي رو سرزنش مي كنم و دقيقا مدتي بعد به خاطر همون كار خودم سرزنش مي شم!...گاهي بين حرفهايي كه در جمع دوستان مي زنم يهو مي بينم يكي از دايره ي دوستي خيلي اروم و بي سر و صدا كنار مي ره و نمي فهمم! نمي فهمم شايد با حرفي دلي رو شكسته باشم!..يه وقتايي پيش مياد كه مي خورم زمين و در رسيدن به مقصدم تاخيري پيش مياد...يا مثلا گاهي اوقات 200 تومن ته جيبمه نمي دونم باهاش چيكار كنم! سرراه يه بستني مي خرم و به به!...بعضي وقتاها كه با گوشي ام كار مي كنم اسم يكي از دوستان رو مي بينم! مي خوام بهش يه پيامك بفرستم ولي يادم مياد اون 3 هفته است برام پيامكي نفرستاده پس...بي خيالش ميشم!...هر از گاهي مثلا وقتي سوار تاكسي ام ياد يكي از اقوامم مي افتم! همين جور يهوئي! ولي خيلي ساده از كنار اين فكر يهوئي رد مي شم!!...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدیه.ع در 10:40 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام فروردین 1388

گاهی دلم می گیره...

 

...گاهي دلم ميگيره...به اندازه ي خودم! به اندازه ي تمام چيزهائي كه بهشون كم اعتقادم و ميدونم همون ها كليدهاي خوشبختي ام هستند!

گاهي دلم ميگيره..به اندازه ي همه ي ناجوانمردي هائي كه آدم ها در حق همديگه مي كنن...

گاهي دلم مي گيره..به اندازه ي همه ي دل هائي كه شكستم...به اندازه ي دل هائي كه ازم شكستند!

گاهي دلم ميگيره..از بي پناه موندن يه پناه! از غربت يه دوست! شايد از مظلوميت علي! از تشنگي حسين!از پهلوي زهرا! از امت محمد! از...آيات نخونده ي قرآن!

گاهي دلم مي گيره...به اندازه ي تمام دردهائي كه كشيدم..تمام اميدهائي كه نبستم! تمام توكل هائي كه...نكردم!

گاهي دلم ميگيره...از نگاه هاي ريمل خورده! از قلب هاي ماتيك زده! از دست هائي كه پينه نبستند!

گاهي دلم ميگيره...به اندازه ي آسمون هفتم! از دنياي كوچيك خودم! از چندمتر سياره!

....................به اندازه ي تمام تصميماتي كه نگرفتم! به اندازه ي پولهائي كه ندادم! به اندازه ي نمازهائي كه قضا شد! روزه هائي كه با دل شكستم! به اندازه ي اذوني كه تا هميشه در گوشم زندوني موند و به لب نيمومد!

آره! مي دوني! گاهي دلم ميگيره...به اندازه ي تمام روزهائي كه دلم نميگيره! به اندازه ي خواب هائي كه تعبير نمي شه!  به اندازه ي اشك هائي كه براي اينجا ريختم! اينجا...همون چند متر سياره!

گاهي دلم ميگيره...از خودم! از خدا! از تو! از همه! از تقدير! و از تمام اون چيزهائي كه وجود ندارن!

غروب جمعه ها هم دلم ميگيره!

دلم ميگيره چون دلي كه بايد از نبودنش دق كنه فقط ميگيره!

گاهي...!

 

نوشته شده توسط مهدیه.ع در 8:44 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم فروردین 1388

یک لحظه آدم شدن!

جاي شما خالي...

روي خاكهاي سخن گوي شلمچه جاي شما خالي...

روي خاكهاي داغ طلائيه كه بغض را به بازي مي گرفتند جاي شما خالي...

آنجا! حوالي بهشت جاي شما خالي!

نمي دونيد چقدر شيرينه كه يه دوزخي به بهشت دعوت بشه! وقتي اونجا رفتم دقيقا همين احساس رو داشتم...فكر مي كردم براي مدتي از جهنمي كه براي خودم ساختم به اين بهشت بي درخت و نهر دعوت شدم تا خدا بهم بفهمونه مثل اونها بودن سخته اما ممكنه!...وقتي برگشتم دوباره قل خوردم اينجا! همين جائي كه آدم هاش بهم بي اعتنا هستن...سلام رو جواب نمي دن..كسي براي سلام پيشي نمي گيره...كسي بي منت دستي براي ياري درازنمي كنه..دوباره به اول رسيدم! به خونه ي هميشگي ام...به سرزميني كه توش محبت قيمت داره نه ارزش!احساس فروشيه! جائي اومدم كه آدم ها براي خوب يا بد شدن منتظر بهانه ان...به اون سخن معروف امام علي فكر مي كنم..همون كه آدم ها رو به سه دسته تقسيم كرده بود..دسته ي اول از ترس جهنمي شدن گناه نمي كنن، دسته ي دوم به طمع بهشت آلوده نمي شن و دسته ي سوم به خاطر اينكه  خدااين همه نعمت و لطف به بنده ها كرده و سزاوار اين نيست كه در ملكش گناه بشه،گناه نمي كنن...ما كدوم دسته ايم؟! بذار ساده تر بگم: آيا ما اصلا در اين دسته ها قرار داريم؟! اين سه دسته در نهايت مي رن بهشت چون بنا به هر دليلي گناه نمي كنن اما ما چي؟! آيا ما حتي از دوزخي شدن واهمه داريم؟! صادقانه بگم...اين روزها بازار كسب ثواب كساده! اگه واقعا اهل نيكي كردن نيستيم بياين گناه نكنيم...مگه گناه چيزي غير از ناسپاسيه؟! آيااين در شان خدا نيست كه اگه سپاس گزار نيستيم حداقل ناسپاسي نكنيم؟! ... چرا به جاي اينكه سعي داريم با نوشتن و تشكيل گروه و اعتراض هاي خيابوني نشون بديم كه حرفي براي گفتن داريم راه ساده تر و كارآمدتر و پيش نمي گيريم؟! در سخني از شهيد عزيز مرتضي آويني جمله ي تكان دهنده اي خوندم...گفته بود:اگر راه جهاد اصغر براي ما بسته است راه جهاد اكبر كه باز است!...مگه غير از اينه ما زماني مي تونيم دنيا رو اصلاح كنيم كه خودمون رو اصلاح كرده باشيم..زرتشت نبي ميگه: كسي كه بر نفس خود غالب نشد بر هيچ چيز ديگر غالب نمي شود! ما اگه از پس خودمون بر اومديم مي تونيم از پس كل دنيا بر بيايم يك شهر و يك كشور پيشكش!...وقتي سرگذشت شهيد همت رو خوندم گريه مي كردم! من كجا و اون كجا! زنش مي گه: هر وقت از جبهه مي اومد نيمه شب بود..با همون لباس ها دو ركعت نماز مي خوند...بهش مي گفتم« بذرا از راه برسي، يه خستگي در كن بعد نماز بخون» مي گفت« وقتي ميام خونه و تو رو ميبينم بايد قبل از هر كاري 2 ركعت نماز شكر بخونم كه خدا تو رو بهم داده»... و يا اينكه دوست شهيد دكتر رهنمون يه روز ميبينه كه دستاش رو حنا بسته! مي پرسه چرا؟! مي گه: مي خوام دخترها فكر كنن من امل هستم تا زياد نيان سمتم!...اين شهيد عزيزعلاوه بر چهره ي جذاب و هيكل قشنگ،پزشك بوده و بدون هيچ استادي به زبان انگليسي تسلط كامل داشته...درد انشگاه چندين دختر ازش خواستگاري مي كنن! حالا اگه اين موقعيت رو بعضي از پسرهاي اين دوره زمونه داشتن چي؟! آقاپسرها! حاضريد به خاطرترس از گناه دست هاتون رو حنا ببنديد؟! دختر خانوم ها! حاضريد همسر كسي مثل همت باشيد كه شوهر عزيزش رو گاهي چندماه چند ماه و بسيار كوتاه مي ديد؟!..خمپاره هائي كه ديگه منفجر نمي شن به خاطر تنهائي زن هائي مثل اونهاست...به خاطر خوشيهاي نچشيده ي شهداست...ودر اين شرايط وقتي شهيدي به دوستش ميگه:يا زن نگير يا وقتي بگير كه نتوني بري جنگ يا جنگ نباشه!چون نمي دوني زن و بچه داشتن چقدر شيرينه!...دانشجويان محترم ما دردانشگاه آشوب به پا مي كنن كه شهدا در اونجا دفن نشن!...چقدر متاسفم! اول براي خودم و بعد براي خيلي ها...

دلم مي خواد آدم باشم!

نوشته شده توسط مهدیه.ع در 22:15 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم اسفند 1387

عیدتون مبارک!

 

صداش رو مي شنوم...داره مياد! مثل هميشه با يه سبد پر از گل و مهمون! آخه كه چقدر دلم براي مادربزرگم تنگ شده! واااي! دختر دائي ام... بايد كلي بزرگ شده باشه! يك سال از نديدن همشون مي گذره!...بهار كه مياد تازه يادمون مي افته فاميلي هم داريم..كساني رو داريم كه بايد سال به سال ازشون يه احوالي پرسيد...شما هم صداش رو مي شنويد؟! دل شما هم تنگ شده ،آره؟!...سال جديد كه از راه مي رسه لباس هامون نو مي شه..خوشگل تر از بقيه ي روزها ميشيم..مهربون تر ميشيم..به ديدن همديگه مي ريم..به هم عيدي مي ديم...روي لب هامون حتي اگه زوركي لبخند نشسته...وقتي اين ها رو مي بينم آرزو مي كنم كاش همه ي روزهامون نوروز بود!...اداره ها مشغول حساب كتاب يكسال فعاليتشون ميشن...اضافه كاري پشت سر هم! تمام مسائل فراموش نشده به ياد اورده ميشه...حتي اگه دقت كرده باشي مي بيني خود تو هم آخر هاي سال به يك سالي كه گذشت فكر مي كني...موقعيت هائي كه به سادگي از دست دادي رو به ياد مي ایي و طبق معمول تعداد آه هائي كه مي كشي بيشتر از لبخندهاي رضايتته...من كه تصميم گرفتم به ياري خدا سال جديدم رو با انرژي هاي مثبت شروع كنم! مي خوام آدم باشم...مي خوام به خودم قول بدم تا مي تونم غيبت نكنم و هرگز بدخواه كسي نباشم...لحظه ي تحويل سال مي خوام براي همه دعا كنم و مثل قهرمان هاي بزرگ تموم كساني رو كه بهم بدي كردن ببخشم...دلم مي خواد سال جديد سال پر بركتي باشه پس طبق اون ضرب المثل معروف مي خوام حركت كنم!...سال جديد سال آشتي من با كل دنياست...حتي با بي معرفت ها! حتي با دشمن ها!...سال جديد من سالي پيوند من با خداي مهربونه...سال خوندن قرآن و درس گرفتن از اونه...مي خوام در سال جديد به خونواده ام 14 تا گل اضافه كنم...14 تا معصوم! مي خوام صاحب بزرگترين خونه ي دنيا بشم: زمين! ويه عالمه خواهر و برادر داشته باشم..مي خوام به خودم قول بدم تا مي تونم بگم:« شكر »...مي خوام راضي باشم مثل امام رضا!...تصميم دارم هرروز رو عيد كنم و به همه عيدي بدم...لازم نيست حتما جيب هام پر باشه..من مي تونم هر روز با لبخندم مردم دنيا رو مهمون كنم!...مي خوام به اين حرف امام حسن حسابي گوش بدم: اندوه  روزي را كه هنوز نيامده بر روزي كه در آن هستي تحميل نكن...  واااي! كه چقدر دلم مي خواد عمو نوروز بياد! دلم واسه عيد تنگ شده! واسه سال جديد! چه سال معركه اي مي شه، مگه نه؟!...

اميدوارم همه ي ما آدم هاي فوق العاده اي در يك سال معركه باشيم!

دوستان خوب و همراهان مهربونم! اميد دارم من رو حلال كنيد و من رو با يك دعاي زيبا تا ابد مديون خودتون كنيد...راهي نورم! دارم مي رم شلمچه!...مي خوام روي همون خاك ها مهديه رو جا بذارم...مي خوام از نو متولد بشم...براي همتون دعا خواهم كرد پس دعام كنيد!...من كربلا نرفتم اما امام رضا وقتي از شلچه رد مي شد ايستاد و گفت: روزي اينجا كربلاي دوم ميشه...شايدد اين سفر راهي بشه براي پابوسي امام حسين...هرچي هست جاي مقدسيه و وجود كثيفم رو مي خوام جا بذارم و بيام...در اين ايام اگه نيومدم دلگير نشيد! به محض برگشتنم باز هم ميام خدمتتون و باز هم از سرزدن بهتون خوشحال ميشم...

خدايا! سال 88 رو سال ظهور منجي عالم، مهدي موعود قرار بده!

التماس دعا...

نوشته شده توسط مهدیه.ع در 18:25 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387

روز عشق

يا لطيف

اول سلام!

دوم سپاس!

از همه ي دوستاني كه بهم سر زدن و تولدم رو تبريك گفتن نهايت سپاس رو دارم و اميدوارم بتونم ذره اي از درياي لطف اون ها رو جبران كنم...براي شروع مطلب يك سوال دارم..اين روزها حتما اين رو زياد شنيدين:« سپندار مذگان »...29 بهمن ماه كه  روز مهر و عشق ايريانيان باستانه...14 فوريه هم كه...بله! ولنتاين! اين ها رو نگفتم كه بخوام قصه ي تكراريشون رو براتون تعريف كنم و يا رگ ايراني بودنم به غلغل بياد كه بگم 29 بهمن رو پاس بداريد نه 26 بهمن رو...نه! مي خوام يه چيز ديگه بگم...آيا فكر نمي كنيد به وجود اومدن اين روزها به دست انسان ها دليل مهمي داشته؟! يه  علت خيلي مهم...شايد به جاي علت بگم « نياز » بهتر باشه...فكر نمي كنيد انسان ها پشت چنين روزهائي نياز مهمي هم دارند؟! نيازي به اسم..« عشق ».

خدا رو كه همه مي شناسيد! همون كه عين عشقه و مظهر زيبائي ها و رحمت هاست...همون كه انسان رو از عشق آفريد و مهربانانه از روح خودش در او دميد...خدا رو مي گم! اون كه هر روز ما رو با لب هائي به اسم: باران! باد ! مادر! پدر! آب! و خيلي چيزهاي ديگه مي بوسه...خداي ما همون وجوديه كه براش مهم نيست 29 بهمن يا 26 بهمن باشه...براي اون هر روز ،روز عشقه...براي خدا مهم نيست كه ما آراسته باشيم يا زيبا، در هر صورت عاشق ماست! خدا هر روز به ما يه عالمه هديه هاي جورواجور مي ده و اصلا براش مهم نيست كه ما باهاش قهر باشيم يانه، بهش توجه كنيم يا نه،خوب باشيم يا بد،براش هديه اي داشته باشيم يا...نه! خدا ما رو بي منت مي خواد و تنها وجوديه كه هرگز بهمون خيانت نمي كنه...تنهامون نمي ذاره...خدا تنها كسيه كه ما خيالمون راحته كه هميشه هست و هميشه ما رو دوست داره...ما در داشتن خدا دلهره نداريم اما اون تمام فكر و ذكرش اينه كه نكنه ما بد بشيم و به همديگه بدي كنيم...خدا اونقدر خاطرمون رو مي خواد كه اگه مرگ شامل وجود اقدسش مي شد جونش رو فدامون مي كرد و چه چيز بالاتر از اين كه خدا مي گه:« اگه بنده هام مي دونستند كه من چقدر دوستشون دارم از شدت اين علاقه مي مردن! »...اما ما چيكار مي كنيم؟! تمام عشقمون رو پاي معشوقه هاي خيابوني نثار كرديم و خودمون رو براي كساني مي شيم كه برامون تب هم نمي كنن! جالبه كه به خاطر اونها خدا رو به راحتي زير پا مي ذاريم و به راحتي گناه هاي رنگارنگ مي كنيم! حتي اگه ما به شدت خواهان كسي باشيم كه اون هم ما رو خيلي مي خواد آيا اين حق خداست كه بي انصافانه فراموش بشه؟!....ما با خودمون چي كرديم دوستان!...مگه خدا چيزي غير از اين مي خواد كه حتي اگه به فكر اون نبوديم حداقل به هم خيانت نكنيم...همديگه رو براي هم بخوايم..كوتاه بيايم...قانع باشيم...هوس رو در رابطه هامون باطل كنيم...شهوت رو در كنار عشق بخوايم...اگه به كسي گفتيم: يا علي! تا آخرش بمونيم!وجود باارزش همديگه رو به خاطر مسائلي كه بي ارزشن خراب نكنيم...با هم دعوا كنيم اما جدا نشيم...با هم گريه كنيم نه براي هم!...مگه زندگي چند روزه؟! ما كه خدا رو كه تنها وجوديه كه لايق عشقه رو فراموش كرديم پس بيايد كاري كنيم كه حداقل خوشحال بشه...بذاريد خدا از اينكه ميبينه ما با هميم و بدون منت و با كمترين توقع ها همديگه رو مي خوايم خرسند بشه...

بيايد براي همديگه هر روز عاشق باشيم...كمك كنيد تا هر روز ما سپندارمذگان باشه و ولنتاين!

هر روزتون مبارك!

نوشته شده توسط مهدیه.ع در 10:42 |  لینک ثابت   • 
 
(حامیان مردمی احمدي نژاد( یاران  عدالت