|
برای خدا و مهربانی هایش این وبلاگی است پر از شعر,نثر و حرفهایی که تمامی ندارند
|
خیلی ها فکر میکنند " امید " یعنی داشتن انتظار برای تغییر... خیلی های دیگر فکر می کنند " امید " یک جور تلقین الهی است! که خدا آن را تجویز کرده برای بنده هایی که روحشان حسابی بیمار است و کارشان از دوا و درمان گذشته... فکر میکنند خدا خواسته سر بنده هایش را با این "عروسک" گرم کند...تا مبادا کم بیاورند و مدام پشت سر هم سکته کنند و پس بیفتند روی دست های آفرینش! بعضی های دیگر فکر میکنند " امید" یک جور ظلم است به انسان! چون باعث می شود واقعیت های امروز را نپذیرد...فقط به خاطر چشمی که به فردا دارد... اینها فکر میکنند " امید" یک جور شراب است که می شود با آن حسابی مستی کرد و چشم بست روی تمام چیزهایی که " وجود " دارند با این " بودن" شان دارند میجوند پس مانده های زندگی را... و من مثل یکی از این " خیلی " ها فکر می کردم... تا اینکه استادم گفت: " یعنی فکر میکنی می شود بدون (( امید )) هم زندگی کرد؟!...امکان ندارد!اشتباه وقتی است که تو زهر می خوری به " امید" پادزهر...پادزهری که شاید دیر برسد! شاید هرگز نرسد...و این یعنی یک کار احمقانه" استادم راست می گفت... " امید" محکم ترین ستونی است که بدون هیچ استدلالی و بدون هیچ صدای قابل شنیدنی میخواهد بگوید همیشه "خدایی" هست که به قول آن پیامک داشتنش جبران تمام نداشتن هاست... میگوید " امید" یعنی "انرژی بالقوه ای برای کمال "...برای تغییر...برای تحولی در درون...برا ی اینکه انسان یادش بیاید بیشتر از این هاست...برای اینکه باور کند هر چیزی هر چقدر هم سخت بود ولی دلیل قانع کننده ای برای " رکود " نیست! همیشه " فردائی " هست... ولی نه از آن فرداهائی که باعث می شود امروز ها فراموش شود... از آن فردا هائی که به انسان میگوید " امروز هر جور گذشت...گذشت! من در راهم"
**استادم راست می گفت**
پ.ن: سال جدید رو اگر چه دیر...ولی بهتون تبریک میگم.هر روزتون عید! پ.ن: امام علی علیه السلام: بگذارید و بگذرید،ببینید و دل مبندید،چشم بیاندازید و دل مبازید،که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت. پ.ن: ما با زبان های هم گناه نکردیم! برای هم دعا کنیم... پ.ن: دعام کنید پ.ن: " مرگ" باعث می شه ما کسانی رو که دوست داریم ازدست بدیم و نمیتونیم جلوش رو بگیریم.اما خودمون می تونیم قبل از مرگ عزیزانمون باعث بشیم اونها رو از دست ندیم! از دست دادن یکبارش هم زیاده...شما مجددا تکرارش نکنید. قدر عزیزانتون رو بدونید...کنارشون باشید و از این بودن لذت ببرید پ.ن: این مدت که نبودم " مریم" بود...و بودن مریم یعنی " امید"...برای فردائی که شاید پر از ترس باشد! پ.ن: حرف های ما هنوز نا تمام...تا نگاه می کنی وقت رفتن است!
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 13:55 ] [ مهدیه.ع ]
[ ]
سَلامٌ قَوْلاً مِن رَّبٍّ رحیم. سلام علیکم... مدتهاست بند اول انگشت روی کیبورد جای قلم را گرفته پس نباید بگویم مدت هاست دست به قلم نشده ام! شاید بهتر باشد بگویم مدت هاست که آنطور که می خواهم تق تق تق روی این کیبور نقره ای نکوبیدم و ننوشتم! امروز ( یا علی ) گفتم که تق تق تق نیمه اندیشه های نیمه منطقی و نیمه سالمم را بریزم توی این چهار چوب وبلاگ! ولی باز هر چقدر با خودم فکر کردم دیدم که هم کلی حرف دارم که نیمتوانم یک جا تخلیه اش کنم و هم....شاید اصلا حرفی ندارم! بدون هیچ فکری شروع کردم به تق تق تق.. و تا الان به اینجای مطلب رسیدم! میخواستم یک مقاله ی مفصل بنویسم درباره ی (( کنندگی )) کا در عصر انتظار! و آخرش نتیجه بگیرم ما باید بیشتر از اینکه مصرف ککننده باشیم باید (( تولید کننده )) باشیم! یعنی یک منتظر باید تولید کننده باشد..و حالا اینکه تولید کننده ی چه چیز؟ بماند! ولی یک چیز توی مایه های تفکر! اندیشه! طرح! حرکت ! عمل....و البته یک جاهایی هم مصرف کنندگی برایش از اوجب واجبات است و اینکه حالا چی مصرف بکند مسلما مخدرات فضا برنده نیست! این هم بماند.. بعد تصمیم گرفتم از کتاب زیبایی که دیروز خواندم بگویم! نامه ای به آوگوستین قدیس...ودرباره اش حرف بزنم وکلی سر خودم و خودتان را درد بیاورم! حالا که اسمش آمد ۳چیز بگویم: اول اینکه این کتاب را یکی ا زدوستان خوش فکر و خوش ذهن و خوش سلیقه و خوش رو و کلا یکی از دوستان ( خوشم) امانت داد که بااین کتاب به من یک چیزمهم را هدیه کرد! مدت ها بود ذهن و دلم را این مدلی نچرخانده بودم به مهم ترین مقوله ی خلقت یعنی - زندگی- دوم اینکه جذابیت این کتاب در زنده بودنش بود! یک نامه ی واقعی از یک معشوقه ی واقعی به یک قدیس واقعی با حرفهایی واقعی! سوم اینکه این کتاب آنقدر قدرت داشت که من را بعد از مدت ها ساعت ها بند خودش کرد! یک کتاب غیر درسی ساعت های من را نمک گیر خودش کرد و یاد ( کیمیاگر) افتادم که از صبح دستم گرفتم و تا آخر شب باز هم مهمان دستم بود! بعد می خوواستم طبق سنت همیشگی این وبلاگ کوچولو یک مطلب ادبی بنویسم و کمی در آن (داد) بزنم بلکه صدایم به گوشه ای از این عالم مجازی برسد...باز هم منصرف شدم! خواستم از سفر قم-جمکرانی که رفتم بنویسم ولی خب! بعضی حرف ها را در گوشی فقط ( بعضی) ها بدانند بهتر ...! حالا من ماندم و این سطور و این تق تق تق های هنوز... دلتان می خواهد کمی با هم از ( دل ) صحبت کنیم؟! یا الان داریدتوی دلتان غر می زنید که: ولمون که دیگه!.. خب شرمنده ام که بگویم کور خواند ه ای! تااینجایش که آمدی..حوصله کن و کمی جلوترش هم بخوان... به قول یک دوست که این ( یک ) فقط یک عدد نیست! شاید یک صفت هم باشد!...به قولش: بااااااااااااااااااش - نیشخند- میگذارم ادامه ی مطلب... خواستی چند سطر بیشتر مهمانم باش! روی این سفره نه میوه های خوشمزه است نه از آن کرانچی های اغوا کننده!! هر چه هست ماهی های نیمه مرده ی کشکان-رود این مغز مخچه ای است! - ساندویچ مغز رابعضی ها دوست دارند!-
پ.ن: از داشتن ( مریم) خیلی خوشحالم! شرط می بندم هیچ کدامتان دوستی به این معرکه بودن ندارید! پ.ن: این مدت که نبودم یک زیبایِ دیگر کشف کردم! حتی نمیتوانید حدس بزنید ( او ) کیست! پ.ن: هر از گاهی سر بزنید قم...جمکران..آنجا فرشته ها سرشان حسابی شلوغ است!
ادامه مطلب [ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 14:48 ] [ مهدیه.ع ]
[ ]
بی مقدمه: اصلا بعید نیست این روزها تو هم آرام زمزمه کنی: در شهر خالی از مرد... با خاطری پر از درد... دیگر چه می توان کرد؟! دیگر چه می توان گفت؟... و آنوقت طبق معمول خودت برای خودت دعا کنی...از این شیعیان که آبی گرم نمی شود! حق داری! از ما هیچ آبی گرم نمی شود...ما حتی هنوز یاد نگرفته ایم به خودمان کمک کنیم! چه برسد به همدیگر...چه برسد به تو! چون دوست دشمنی کرد دیگر چه می توان گفت؟ با یار ناجوانمرد دیگر چه می توان گفت؟! یار ناجوانمرد تو منم! شک نکن...می دانم...می دانم این روزها زیاد زمزمه اش می کنی...من خودم معترفم به این وصله ی ناجور بودنم! اینکه در امت تو من هم مثلا!! هستم! و گاه گاهی اینجا را به روز میکنم که ابراز وجود کنم! که بگویم: آهای آقا! من هم هستم! مردانگی چو شد ننگ بر مرد عرصه شد تنگ... و این روزها عرصه بر بعضی ها تنگ شده است حسابی! اما گوی و میدان من همچنان پابر جاست من همان همدم دم سرد هستم که برایم میخوانی: با همدمان دم سرد دیگر چه می توان گفت؟!!! ...
پ.ن ۱ : این روزها دلم شدیدا هوای روزهایی را کرده که دلم می خواست از پشت کوه های اشتران کوه بروم سوی جائی که نمی دانم کجاست.ندانستن همیشه بهتر است انگار... پ.ن۲:حالا که حتی قید خودم را زده ام ....تو هم قید من رابزن! پ.ن۳: قسمت نظرات را غیر فعال میگذارم چون فقط خواستم مرابخوانید نه اینکه مرا بگویید! پ.ن۴:وقتی تمام دنیا و آدم هایش می شوند آیینه ای که تو در آن تمام ضعف های خود را میبینی دلت می خواهد این آیینه رابشکنی...ولی وقتی نمی توانی با خود می گویی: خودم را که می توانم بشکنم؟ این روزها در حال شکستن خود هستم و آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 14:56 ] [ مهدیه.ع ]
[ ]
حتی وقتی نزدیکش هم می شوم اوضاعم میریزد به هم.هر سال حس آن قافله جامانده ای را دارم که تا میخواهد بدود پایش لنگ می شود...تا میخواهد فریاد بزند صدایش میگیرد...همیشه این روزها باران می بارد حتی اگر نبارد! حتی اگر وسط تابستان باشد...یعنی هوایش همیشه ابری و بارانی است... اندوه غروب های جمعه را دارد! حتی اگر جمعه نباشد! یعنی همیشه غروب هاش دلگیر است... شاید چون همیشه غروب هایش مثل غروب های جمعه امامش تنهاست..! یک جورهائی اعتقاد دارم لازم نیست حتما وسط آن دشت پهن و وسیع باشی که عرفه را بسازی! شاید اگر حسین (ع) آن روز و آن لحظه توی ایستگاه اتوبوس هم نشسته بود باز هم فاتح حماسه ی عرفه می شد! عمدا گفتم حماسه ی عرفه که آن را از حماسه ی عاشورا کاملا جدا کنم! یعنی فکر میکنم عرفه خودش به تنهائی یک نوع حماسه ی عاشقانه است! یعنی لحظه لحظه هایش همزمان پر است از قهرمان سازی و عشق بازی... حسین (ع ) از آن اسطوره های قابل لمس است! قابل دیدن است! همیشه وقتی مثلا شاهنامه میخوانم یا فیلم ادیسه را میدیدم یا درباره ی گیل گمش تحقیق می کردم با خودم می گفتم این اسطوره های خیالی چقدر واقعی اند! علی رغم همه ی خرق عاداتشان! اما حالا که خوب دقت میکنم می بینم حسین (ع) از آن اسطوره هاست که علی رغم واقعی بودنش خیالی است ! یعنی عین تخیل است! نه از آن نظر که بگویم غیر واقعی هستند...نه! منظورم این است به زیبائی تخیل و بلندی افسانه هاست... یا همین امام مهدی خودمان! سهراب و سیاووش در شاهنامه هر دو در سنین کودکی به بلوغ کامل فطری و عقلی می رسند...یکی ۷ سال و دیگری ۱۰ سال...و بعد در نوع خود بی نظیر و زبانزد می شوند... اصلا یکی از تمایلات انسان به اسطوره ها همین عشق بازی و خیالپردازی با شخصیت های ناممکن است! آنوقت ما ممکن هایش را داریم و حتی یکبار ورقشان نمی زنیم! مگر غیر از این است جواد الائمه ی ما هم در ۸ سالگی به این بلوغ رسید! و یا امام مهدی نازنین در ۵ سالگی؟ حالا تصورش را بکن مردی بزرگ و در کمال پاکیزگی و عصمت..فارغ از تیرگی ها...هزار و چندین سال است در لباس ناشناسان بین مردم عبور می کند بدون اینکه آن ها بدانند این ناشناس همان قهرمان رویایی خداست که می خواهد فاتح عدالت دنیا بشود و پادشاه مدینه ی فاضله ی خدا! یک روز می آید با لبخند افسانه ایش...و از مرد و زن دست ها خواهند برید با دیدن چشم های نافذش! وقتی راه می رود دلربائی میکند برای عرشیان! دلباخته ی او اهالی آسمان ها هستند...هر کس عاشقش شد شک نکنید از بچه های محله ی بالاست! اصلا این چیکده های خلقت عجیب غریب اند! عجیب اند در مقابل ذهن زمینی و کوچک ما! و غریب اند بین ما به اصطلاح انسان های فهمیده!! وای که چقدر این خاندان دسته گل دارد! همه ی شان زیبا و تودل برو و دوست داشتنی! چقدر قهرمان دارند! هر کدام به تنهایی پهلوانی میکنند توی دایره ی خدا... کلا از بس خوب هستند غیر قابل باور شده اند! شاید به خاطر همین است سالی به سالی به زور بهشان سر می زنیم! حتی زحمت نمی کشیم یک بارمرورشان کنیم... ای بابا... این همه سرتان ر ا درد آوردم که بگویم لازم نیست حتما بروی وسط صحرای عرفات بنشینی تا عارف شوی! مهم این است هرجا باشی قهرمان این حماسه را بشناسی او را لابه لای نیایش عرفه پیدا کن!
** شب شهادت امام جواد است.راستش از بی بصیرتی بود که قلمم کم اورد از او بنویسد... ** از دوستانی که با همه ی بی معرفتی ما به یادمان هستند شدیدا سپاس گزارم! ** امشب فهمیدم باید فقیر باشیم در مقابل الله..نه حقیر! ** برای گرفتاری هایی که خودم مسببشان هستم دعا کنید ** باید هوای زیستنم را عوض کنم...
[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 20:25 ] [ مهدیه.ع ]
[ ]
می خواهم اعتراف کنم و توی قالب وبلاگم آنقدر داد بزنم که 4 ستون این قالب مهدوی!! به لرزه درآید. آقای نازنیم! می دانم که می دانی ولی می خواهم که خیلی های دیگر هم بدانند که چقدر کم کاری می کنیم در دوران غیبتت و همش لاف می زنیم و کارمان شده « العجل العجل » گفتن! و روی صحبتم اول اول با خودم است ولی اینبار لاف نمی زنم که بگویم روی آخر صحبتم نیز با خودم است...نه! اینبار خطاب من به همه ی کسانی است که حتی اسم تو را یکبار شنیده اند! چه برسد به آن ها که جمعه به جمعه در ندبه ها!! تو را مثل اشک می ریزند و کارشان شده توی اتاق های مجازی این محیط مجازی بروند پشت گویانه هایشان و فریاد واحسرتا سر بدهند که بیا...! بیا...!بیا...! و یا همان هائی که دانشگاه به دانشگاه و مسجد به مسجد می روند و ا زتو دم می زنند...نه اینکه بخواهم کارهائی که می کنند را محکوم کنم نه! فقط می خواهم از کارهائی بگویم که می توانستیم بکنیم و نکردیم! امروز یاد ( سامی-یوسف) افتادم! همان خواننده ای که اسم (محمد ص ) را جهانی تر از قبل کرد...نامش را و مهربانی اش را ریخت توی موزیک و واژگان زبان بین المللی و از اینی که هست بین المللی ترش کرد...و مانده ام این جامعه ی شیعی منتظر چرا فقط هی گیر داده به فرستادن مبلغ آن هم فقط به بعضی کشور ها و چرا تو را جاری نمی کنند تو ی هنر..و نام مهدی فاطمه را بین المللی نمی کند؟!! چرا جراتمان نمی شود که برویم از بزرگترین نقاشان و و موسیقی دانان و .... دعوت کنیم که بیایند صلح سبز و آبی تو را بکشند توی هنرشان و عرضه کنند به جهانیان؟! مانده ام که چرا جمعه ها دعای ندیه را با زبان انگلیسی نمی خوانند..؟!یا یک شبکه ی تخصصی ویژه ی تو را راه انداز ی نمی کنند؟! حتی برای مردم خودمان؟ مهدویت و از تو گفتن مگر کم مقوله ایست که اینقدر سربسته اش کرده اند؟! چرا روی محصولات صادارتی مان از تو نمیگوئیم؟! چرا از شعارت و آرمانت نمیگوئیم..؟ چرا روی بسته های پسته های صادرتی مان یک جمله ی انگلیسی درباره ی تو نمی زنیم تا بیشتر بشناسندت؟! چرا می گذاریم کاریکاتوریست های اجنبی نقش رسول الله را به سخره بگیرند و ما نمی آئیم آرمان تو را و اسم تو را حک کنیم توی تابلوهایمان..؟ با طرح های کلاسیک و مدرن؟ اصلا چرا همتمان نمی شود که یک رمان فوق العاده با محوریت تو بنویسیم؟! چرا خطاطان ما ابتکار نمی کنند و از فنون خط های اصیل ایرانی نمی ریزند نوی فونت ها و خطوط زبان یبگانه و در خدمت آیات قرآن و از تو گفتن نمیگیرند؟! چرا نمایشنامه هایی با محوریت تو نمی نویسیم و اجرای زنده ی تئاتر نمی کنیم در وسط آمریکا یا فرانسه یا...؟ اصلا چرا راه دور بروم؟ چرا یک کارگردان مثل فرهادی و از آن بهتر پا نمی شود و تو را تصویر کند؟ نه خود تو را...موضوع تو را...درد تو را...قشنگی تو را...چرا مهرجوئی ها که افتخارشان می خواهد این باشد که اولین فیلم سه بعدی را بسازند درباره ی تو نسازد؟ چرا فیلمی نسازیم که سارکوزی ها هم ببینند و توی دلشان هم که شده بگویند:...عجب! حالا هی بنشینیم و تواشیح بخوانیم و بزنیم توی سرمان که مهدی نیامد! و آنگاه از فساد کشورهای اجنبی بگوئیم!! اینجوری یادمان می رود که قلب های خودمان خیلی وقت است فاسده شده و خبر نداریم...؟ چرا توی واحدهای درسی دانشگاه واحدی به اسم تو نداریم؟ چرا توی کرسی های آزاد اندیشی مان تو اصلا حساب نمی شوی؟! چرا این صدا و سیمای لعنتی! فقط یاد گرفته دعای فرجی را غروب جمعه ها بگذارد و...امممممممم...همین! چرا سر چهارها غرفه های ( از من بپرسید) هست و ( از تو بپرسیم) نیست...؟ چرا نمی آیند توی محله های مختلف پایگاه های تو را راه بیاندازند...رایگان...با چند تا صندلی و یک متخصص...؟! کارمان این شده فقط بگوئیم: می آید! با آن شمشیر تیز برنده!...و خیلی از جملاتش را جا می اندازیم....یادمان می رود بگوئیم: با لبخندش..با سلامش! با عدلش..با مهربانی اش....با منطقش.... پس کی قرار است به خودمان بیائیم؟! دارد دیر می شود به خدا!
* پ.ن: ببخشید دیر به روز می شم...دنبال این هستم با دلم بنویسم نه از روی عادت... *پ.ن: اینبار خیلی دلم پر است....اول از دست خودم! بعد از دست شما...تعارف هم ندارم! *پ.ن: منتظر نظراتتون هستم
[ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 19:37 ] [ مهدیه.ع ]
[ ]
یعنی رجب آمده باشد و وجب به وجب اشک نریزی؟ یعنی بچشی طعم « این الرجبیون » را و حواست به ندای « هل من ناصر ینصرنی » حسین نباشد؟ یعنی خرا ب و مست قطعه قطعه ی تسبیحت باشی و خراب نشده باشی پای قطعه قطعه ی دست های بریده ی عباس؟! مگر می شود این روزها توبه کرد و یاد نماز شب زینب نیفتاد؟ وقتی از پاافتاده بود... مگر می شود این شب ها در خود شکست و فراموش کرد « بعد از تو کمرم شکست » حسیــــــــــــــــــن را؟! نکند فکر کنی که هنوز نرسیده؟! نکند؟ البته که رسیده! قافله ی کرب و بلای زهرا رسیده است!مگر گردهای چادر خاکی اش روی سجاده ی لیله الرغائیبت ننشسته؟! نکند وقتی که گرم توبه ای گرمای جگر سوز زهر حسن را فراموش کنی؟!! نکند...؟ رجب اگر ماه توست... و تو اگر او هستی... پس نکند جای او خالی باشد..لابه لای آرزوهات؟ بگذار آروزهایت قد بکشد! مثل علم عباس! مگر نه این است که تو « او » شده ای؟ پس مبادا که سرسری بگذری از آرزوی خدا...؟ که آرزوی خدا هم « او » ست! و تو وقتی که آرزو میکنی...پای این آرزو که بوی خون و شراب و آب و آتش و عدل می دهد، ضجّه بزن! فقط کافی است که روح ات سه ساله باشد! آوقت تو هم پای آروزیت آنقدر اشک میریزی که فدایش می شوی! فدای سبزی از راه نرسیده ی پرچم قرمز روی گنبد حسین.... فدای پیر خرابات الست! و مست شراب عهد الست! فدای خنکای لب های دل سوختگان عاشورا... فدای جارو کش خاکستر دری سوخته...توی کوچه های مدینه... حالا بچش طعم این الرجبیــــــــــــون؟ را... سر بکش عطر « هل من ناصر ینصرنی » مهدی را! که از دل شب های رجب شکفته است! مگر نه این است که تو « او » شده ای؟!....
[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 18:41 ] [ مهدیه.ع ]
[ ]
من را ببخش اگر این روزها وقتی دردم میگیرد یاد دردهای تو نمی فتم! من را ببخش بانو...اگر این روزها را روز می بینم و یادم می رود که اگر مصیبت های تو بر روزگار فرو می آمد روز را مثل شب سیاه می کرد... من را ببخش اگر همش یادم می رود زنانگی در قدقامت خمیده ات بود! و زنانگی ام را فشرده ام توی مژه های ریمل زده ام... ببخش اگر این روزها یک دل سیر غذا می خورم و یادم می رود که آب هم از گلو ی تو این روزها پائین نمی رفت! بانو...ببخش اگر تو را بانو صدا می زنم و فقط تماشا میکنم صورت نیلی ات را! و باز بانو! صدایت می زنم... بانو..بانو...بانو... ببخش که تو را محدود کردم به چادرت فقط! و به دعاهایت! و تو را تنها یک زن مهربان تصویر کردم برا ی خودم! و حال آنکه تو بیش بودی بیش هستی و بیشتر... ببخش که دارم از تو دم می زنم! حیف نیست؟! نام چون توئی بر زبان چون منی؟! هست! به خدا حیف است! بانو ببخش که امسال بغض نکردم! من امشب خشمگینم! از خودم و از تمام وصله هائی که به تو زدم تا به زور در دنیای من ایستاده باشی! تو زورکی نیستی بانو! - اگر چه به زور شکستند درب خانه ی وحی را- تو نازک نیستی بانو! - اگر چه شکستند ساقه های نحیفت را - نه! تو کم نیستی....- اگرچه گفتی که: فضه! مرا دریاب...- بانو! من امشب طغیان کرده ام! علیه خودم! علیه یک زن! که از زن بودنش فقط یاد گرفته عشوه گری را... که از زن بودنش فقط یاد گرفته شکوه کردن را... و هرگز مادر پدرم نشدم! و تو اینگونه بودی ای مادر پدر! من را ببخش اگر دست کم گرفتم « بابا فدایت شود » پدرت را... آخر بانو!فدائی تو اشرف مخلوقات است! پس مرا چکار به نوشتن از تو!؟ اما هنوز... مثل همیشه... بوی چادر خاکی ات دیوانه ام میکند! [ جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 20:59 ] [ مهدیه.ع ]
[ ]
و تو! اي ملكوت ايستاده! بال هاي عرشيان وجب به وجب پهنه ي قدم هائي است كه افتخارشان، قدم هاي تو بودن است... و بادها سرمستند از اين كه مُهر هستي تو را بر پيشاني دارند.... و قلب ها هم اگر تپشي دارند، به افتخار توست! و چه كسي باورش مي شود كه زمينيان، ملكوت را نهان كرده اند پشت ابرهاي تيره ي ناشناسي...؟! تو را... تو را كه عين بركتي! و نه! خودِ خودِ بركتي! كه حتّي بين قدم هايت عدل را اندازه گرفته اي و نفسي از تو نيست كه از نفس ديگر « رضائي » نباشد! و اگر موج ها برمي خيزند، و اگر درختان سر خم مي كنند...اگر كوه ها كنار هم گردن ارادات راست كرده اند، همش به خاطر هيبت عرشي توست...و تو! اعتنا نكن به اينكه مي گذري....از بين بازارهايشان!....و نمي شناسندت...!(1) در جبروت تو اي ملكوت! همين بس كه مقياس نگاهت كروي نيست! تو، به « [فاصلهاش] به قدر [طول] دو [انتهاى] كمان يا نزديكتر شد»(2) نظر داري! و سرمستي از « بلي » (3)گفتنت! - چشم بسته هم مي توانم حس كنم چقدر موزون است توازن تك تك موهايت! وقتي كه سر از سجده بر مي داري و ليز مي خورند روي چهره ات! - نمي دانم تو را چگونه مي شود ورق زد اي آيه ي مجسم خدا! چگونه مي شود تفسيرت كرد وقتي هنوز سوره اي چون تو نازل نشده است!... و چگونه مي شود تو را «صرف» كرد وقتي چنين «مجهولي»! (4) گاهي فكر ميكنم تو را نمي توان كشيد..تو را نمي توان ديد! تو را بايد نواخت! بايد آنقدر نواخت تا شنيدت! تا بشوي بي نظيرترين موسيقي خلقت...و هم پاي ستارگان در بزم تو رقصيد! و در هياهوي چنين بزمي...تو را طواف كرد... - تصور احرام بستن براي زيارتت ديوانه ام مي كند! - بايد ظهور تو را در تپيدن هاي خورشيد ببينم! بايد ظهور تو را درسرگيجه ي زمين حس كنم! تو خيلي وقت است ظهور كرده اي انگار! بايد ظهور تو را در انتهاي اسفندهايم ببينم وقتي كه بهار در بارش هاي روزهاي آخر عشوه گري مي كند!...تو ظهور كرده اي....در فرودين هاي بي سر و صداي هر ساله ام ! لبيك يا مهدي!
- و فكرش را بكن! اين ها كه در آسمان شب ها مي درخشند « ستاره » نيستند! اينها....انعكاس اشك هاي نافله هاي توست ، وقتي قنوت گرفته اي.....و باد پيچ مي خورد ميان ردايت... هنگامي كه خدا تو را خوانده: اي جامه به خويشتن فرو پيچيده! / به پا خيز شب را...(5) -
............. 1-اشاره به حديث امام صادق ع : صاحب اين امر در ميان مردم راه مي رود و در بازارهايشان رفت و آمد مي كند: روي فرش هايشان گام بر مي دارد ولي او را نمي شناسند- بحار ج 2 ص 152 2- آيه ي 9- سوره ي مباركه ي نجم 3- اشاره به عهد الست-سوره ي مباركه ي اعراف 4- از اصطلاحات دستور زبان 5- آيه ي اول و قسمتي از آيه يدوم سوره ي مباركه ي مزمّل ..................................................................................................... پ.ن: پیشاپیش سال جدید رو به همتون تبریک میگم.دعا کنید امسال سال ظهور مولا باشه پ.ن: از اینکه دیر به دیر سر می زنم عذرخواهم! پ.ن: به لینک بهاری این منتظر عزیز سر بزنید: عشق خدا- عشق آدم
[ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ] [ 14:26 ] [ مهدیه.ع ]
[ ]
شب بود...سرما تا مغز استخونم می رسید... خوابم نمی برد! از شیشه ی اتوبوس بنز قدیمی که منظره ی بیرون رو نگاه کردم فکر می کردم توی ابرا داریم حرکت می کنیم..مه گرفته..پر از سرما... ولی می ارزید! از آخرین باری که پیشت اومده بودم چند سال می گذشت!کی فکرش رو می کرد دارم می رم جمکران! دارم می رم خونه ی عزیز دلم! خونه ی ساده و دوست داشتنی اش! کی فکرش رو میکرد « شکلات » ها چاره ساز شدند و مهمون بزرگترین دختر عالم خلقتم! یعنی من؟! حضرت معصومه؟! مگه چیزی هم برای گفتن داشتم؟! ولی « من » رسیدم! « من » به ندبه های صبح جمعه ات رسیدم آقا! و برای یک بار...در تمام طول عمرم...برای نبودنت...و برای غم هات... ضجه زدم! اصلا شدم خود خود اشک! می ریختم روی گونه های اون صبح جمعه! اون صبح جمعه ی رویائی... « من » به کمیل واره های سرمای حرم هم رسیدم! توی حیاطت بی بی! توی سرما بی بی! بدون هیچ کتاب و کلمه ای! بدون هیچ لفظی...بدون هیچ نوشته ای شدم کمیل! شدم « یا رب یارب » های دخترونه ای توی یه صحن دخترونه! من مفتخر شدم به اینکه توی دل شب زائر خورشید و نور باشم! من تو رو زیارت کردم « معصومه » ! اما کی باور می کنه؟! خدایا! اگر چه لحظه های خضر رو ازم گرفتی! ااما ممنونم که ندبه های کمیل رو کمیل های ندبه رو ازم نگرفتی! چقدر چسبید سرما و اتوبوس بنز قدیمی وقتی مقصد شما باشید! ممنونم!
پ.ن۱ : دیشب از سفر دو روزه ام برگشتم..مقصد قم و جمکران بود پ.ن ۲: برای همه دعا کردم! پ.ن ۳: خیلی چسبید! پ.ن۴: من امام زمان رو می خوااااااااااااام
[ شنبه دوم بهمن 1389 ] [ 12:51 ] [ مهدیه.ع ]
[ ]
امشب دلم که نه.... که تمام وجودم حسینیه ی توست حسین! کجاااااااااااائی مرد؟! کجائی که ببینی بعد از این همه سال هنوز دیوانه ای داری که می نشیند وبرای تو می زند به سر! می زند به سینه! می زند به خودش... کجائی که ببینی هنوز کسی هست که طواف می کند و می گوید: الله! حب الحسین! عشق الحسین! حسیییییییین... هنوز کسی تور ا فراتر از تمام آرزوهای دخترانه اش می خواهد... هنوز فریاد می زنند تو را کوه ها... فریاد می زنند تو را موج ها... فریاد می زنند تو را.....تو را...ستاره ها..هنوز ماه می گوید: کجائی قمر!... راستی..کجائی قمر؟! که ببینی کنار زده اند ابرها را...و آشفته شده گیسوان خورشیدی شان!.. و از درخششان برق میزند چشم های ابن زیاد..چشم های شمر هنوز باد می وزد..هنوز باد می خورد به صورتم..و باد...با تمام نرمی اش....وقتی که می وزد دردم می گیرید..انگار ناله ی رقیه است که پیچ خورده توی باد... می شود کبودی دلم! آی کبود ترم کن دختر!... ....خدایا! خدایا چه حالی شدند اهل حرم؟! چه حالی؟! وقتی که..اسب... وقتی که مشک... وقتی که سجاد... وقتی که زینب.. وقتی که...وقتی که .... راستی تکلیف آن سرهای بی بدن چه شد؟! تکلیفشان چه شد مهدی؟! تو که هر روز دوره می کنی عاشورا را...تو که هر روز..هرروز خدا ...به خاک ها خیره می شوی و می بوسی شان! می گوئی:« شما نشسته اید روی چادر عمه!..شما نشسته اید روی چادر مادر!... پس بنشینید روی چشم هایم... روی پلک هایم.... روی سرم... که عزادارم...» کل یوم عاشورا کل عرض کربلا هر روز داغدارتم حسین! هر روز...اگر چه هر روز در گناهانم تکرار می شوم...می پوسم...اگر چه هر روز خفه می شو در منجلاب تیرگی ها... ولی تو را هر روز نفس می کشم! حتی اگر خودم ندانم...حتی اگر خودم هرگز نفهمم تو در تمام جهان پیوسته می وزی! پس بوز... و بخور توی صورتم..حتی اگر دردم بگیرد... * لطفا آخرین سوگواره هایتان را در پست« شب اول: هل من ناصر ینصرنی» بگذارید!* - شب دهم-
[ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ] [ 21:34 ] [ مهدیه.ع ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |