چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
ع ر ف ه
(لطفا موسیقی وبلاگ را روشن کنید!)
از بس كه لوليدم لابه لاي خودم
از بس كه پيچ خوردم توي آرزوهاي بر باد رفته!
از بس كه تاريك شدم!
از بس كه بافتم و بافتم اين پيله ي منيّت رو!
يكهووو...
نوري دويد توي رگم! دو بال شروع كردندبه جوانه زدن!
رسم پرواز شد سنت ديرينه ي اين كهنه دختر!
حالا..
هنوز نيامده دارم غلت مي خورم توي هواش...هواي پاكي كه بايد تا ميتواني نفس بكشي! حيف است...خدا را چه ديدي؟ شايد فردايش ديگر مال تو نبود!مال اعمالت بود! پس آنروز را بشوعين اعمال..
اصلا بشو خود آن ثانيه هاي جادوئي! كه ساحره وار دلت را پر مي كنند از هواي رحمت!و تو حتي اگر نخواهي عاشقش مي شوي...وضو هم كه نگيري مي شوي نماز! جاري مي شوي توي شريان هاي خلقت! گوش هايت را هم كه بگيري صداي پايكوبي آمرزش شدگان كرت ميكند! هلهله ي درختان و بادها مي رقصاندت! به هر جا كه روكني نوشته: ان الله عفوا غفورا..
و هي صدائي توي باد مي پيچد كه:هرگاه تو را خواندم پاسخ دادي واگر چيزي خواستم ،بخشودي و اگر طاعتت را به جا آوردم سپاسگزاري كردي! و اگر سپاس تو را گفتم نعمتت را در حق من افزون ساختي...
و نسيمي ديگر كه مي وزد گوشت را تيزتر كن! بشنو...:هرگاه راه و رسم زندگي با همه ي وسعت بر من دشوار شوند و فراخناي زمين بر من تنگ گردد و اگر در آن حالات رحمت تو شامل حالم نبود،از هلاك شدگان بودم.تو مرا از لغزش باز ميگرداني و اگر پرده پوشي تو نبود من از رسوايان بودم!
و حالا تو هم بشو نسيم! جاري بشو در هواي زمين! بزرگتر از زمين باش! آسماني شو! بوز! و هوهو كن كه..:من آنم كه به خواهش دل عمدا گناه كردم،من آنم كه خلاف وعده كردم و پيمان شكستم،من همانم كه به گناه خود اقرار كردم،من همانم كه به نعمت هاي تو در حق خود اعتراف كردم و به گناه بازگشتم!پس از آن درگذر اي آنكه گناهان بندگانت تو را زيان نرساندو به عبادتشان محتاج نيستي...اكنون نه كسي را دارم كه عذر گناه خواهد و نه قدرتمندي كه از او ياري طلبم....اي آنكه گناهان مرا از پدران و مادران پنهان داشتي تا آزارم ندهند و هم از خويشان و برادران كه مرا سرزنش نكنند...چون اگرآنان بدانگونه كه تو مي داني از گناهانم باخبر مي شدند مرا از خود مي راندند...پس اي خداي من!اكنون در حضورت سرافكنده،ناچيز و خوار رو ذليلم...مارادر عفو خود بپوشان!
آري!
ترديد مكن! در راه است..دارد مي رسد..اصلا رسيده! كافي است تو استشمامش كني! از هر چه تانگو و لامباداست دور شو! دست بگذار لابه لاي انگشتان باد...هي پيچ بخور...هي تكان بخور! به وجد بيا كه ثانيه ها يكبار مصرفند! پس تا م يتواني پر شو از شراب آمرزش..مست بندگي هي بگو: الهي العفو....و چون « او» كه نهايت خلقت است! كه اندام هايش پاره پاره ي عاشقي هاست! كه حنجره اش را فرياد كرد براي گوش خدا! كه شد خون خدا! وشد اسماعيل محمد...چون او! عرفات را بياور در اتاقت! عرفه را زار بزن! عرفه را بنوش...عرفه را بوز! عرفه را بنويس! بكش! بخواه! بخوان!
و
گاهي..لابه لاي اشكهائي كه شايد هرگز نريزند! چشمي نازك كن! گوشه چشمي هم بياور بالا! شايد همان نزديكي ها ناله اي پيچيد توي باد...خورد به صورتت و تو را پر كرد از: عجّل! عجّل!...و شايد شنيدي كه در پيچ در پيچ آرزوهايت يكي پشت سر هم مي گويد: آمين!
تو هم معرفت داشته باش! تو هم آنروز بگو: اللهم عجل لوليك الفرج
در استقبال از روز پرشكوه عرفه
دوستان عزیز! برای خواندن فراز۲۳ از دعای عرفه مربوط به طرح« یک جرعه آسمان» لطفا به ادامه ی مطلب بروید.
ادامه مطلب
جمعه سوم مهر 1388
رونق
اين روزها كه كرختي شده واگيردار ترين بيماري دنيا...
اين روزها كه همش منتظره تا شب بشه...
اين شب ها كه تا لنگ ظهر مي تابه...
اين لحظه ها كه چقدر مجاني داره ازدست مي ره....
اين قلب ها كه زوركي ميتپن توي سينه هاي كرايه اي...
.
.
تمام « اين » ها بهانه اي شد تا به روز بشم!
وقتي داشت تموم مي شد و من انگار كوله بار سبكتري نسبت به پارسال داشتم، زيادي فكر مي كردم...به واژه ي آشنايي كه بسيار بي اعتنا از كنارش رد مي شيم..با اينكه ازش زياد دم مي زنيم...داشتم به « گناه » فكر ميكردم! و اينكه اصلا گناه چيه؟ و چرا در دفتر مشق آدم ها هميشه نمره ايه كه ما بهش مي گيم « صفر »... خوب! به نتايجي رسيدم كه نمي دونم درستن يا نه و اينجا هم مجال گفتنش نيست اما نكته اي به نظرم جالب اومد كه شايد به سادگي اين روزها فراموش شده...
دوستان خوبم! تا به حال شده گناهي رو انجام نداده باشيد؟!...اگر پاسخ شما « بله » است بايد بگم چشمهاتون رو بيشتر باز كنيد...
خيلي از ما حداقل تلاش مي كنيم بعضي گناهان رو مرتكب نشيم اما تا به حال به اين فكر كردين در طي روز ما به چندتا گناه صادر شده از ديگران « رونق » مي ديم؟!
بله! تمام ما يك جرم مشترك داريم و اون رونق دادن به گناهه و اين ، شايد به اين خاطره كه فاجعه بودن اينكار برامون روشن نيست...اگر نظر من رو بخواين ميگم رونق دادن به گناه فرقي با اصل « گناه » نداره و چه بسا گاهي از اون هم بدتر باشه! مثلا خيلي از ما ممكنه نمازخون باشيم و از خيلي محرمات دور باشيم اما از قضا شريك جرميم!
اينكه مثلا من هراز گاهي برم و عكس هاي جديد آنجليناجولي و يا جنيفرلوپز و يا...سرچ كنم و يا همه جور اهنگي رو دانلود كنم و گوش بدم....و يا همينجور محض دلخوشي و تنوع برم و 4 تا ويدئوكليپ جديد دانلود كنم...شايد به خودي خود مثلا نگاه كردن بدون غرض به زن غيرمسلمان و يا تماشاي رقص بدون ايجاد هيچ حس بدي، بلااشكال باشه اما با همين دانلودها و حمايت هاي پنهان ماست كه بازار اينجور چيزا گرم مي شه البته من اين مورد رو من باب مثال عرض كردم...شايد شما با خوتدون فكركنيد حالا مگه ما اينا رو دانلود نكنيم اونا متوقف مي شن؟!!...دوستان خوبم! از بس كه سالهاست همش اين حرف هاي تكراري رو زديم، وضعيت اينطوره كه ميبينيم...مثلا خاله اومده خونه و با مامان گرم غيبت كردن هستند...بودن ما و اظهارنظر و گرم كردن بازار يه گناه باعث مي شه غيبت كار زشتي جلوه نده و يا سركلاس حرف نامربوطي رو استاد مي زنه و ما مثل ديگران يا مي خنديم و يا سكوت مي كنيم كه اين باعاث مي شه استاد فكركنه حق با اونه....و وقتي مي بينه هيچكس و يا عده ي كمي جرئت ابراز مخالفت مي دن به خودشون، به اين كار ادامه مي دن ولو اينكه با حرفهاشون ذهن خام بعضي ها رو هم شستشو بدن!...
اگر در زندگي تون خوب دقت كنيد مي بينيد اونقدر كه باعث بازارگرمي گناه ميشيم شايد گناه نكنيم! پس بهتر نيست حواسمون رو بيشتر جمع كنيم و هر كدوم از ما بشيم يه مجاهد! يه سرباز! يه بنده! يه منتظر!....حتي با برداشتن قدم هاي كوچيك ولي مهم!
شنبه سی و یکم مرداد 1388
ماه مبارک!
به نام صاحب این ماه!
و سلام بر حبیب صاحب این ماه!
وسلام بر کسی که به خاطر روزه های او ما همه سهم کوچیکی داریم!
امروز روز اول ماه مبارکه و دارم به این فکر می کنم دور و برم پر از فرشته است پس باید...بخندم!
دارم فکر می کنم درهای آسمون تا روز آخر بسته نمی شن پس باید...شاد باشم!
چشمام رو که می بندم بوی خوبی میاد! عطر آمرزشه! یه بوی خوبی داره روح کثیفم رو شستشومیده!
این ماه تنها ماهیه که شبها تا سال آینده یه بار مصرفن! سفره اش فقط همین موقع ها پهنه...منم که گرسنه!!![]()
یه ندائی داره می گه : اگر از خوردن و گناه محروم شدی واسه اینه که نسبت به دعا حریص تر بشی! واسه اینه رگهای تنت تنگ بشه تا شیطون کمتر قل بخوره توش!
ماه رمضون که میشه حس می کنم وسط وسط خدا هستم! یعنی دیگه خیلی نزدیکم!
قرآن خوندن این شبها مزه اش فرق می گه...خنده ها شکل زولبیا بامیه است!! یعنی شیرین شیرینه! همه سعی می کنن خوب باشن ولی...![]()
شب های قدر که می گذره دلم می گیره... کمی به خاطر اینکه تموم شد و دیگه مال من نیست و بیشتر به خاطر اینکه تموم شد و دیگه مال بقیه نیست!
همینجور که به روزهای آخر نزدیک می شیم نور چهره هامون کم و کمتر می شه....بازم دل امام زمانم می گیره...همه منتظریم هلال ماه دیده بشه و از فردای عید فطر همه چیز مثل سابق می شه...
چشمام رو که می بندم...خوب خوب که گوش می دم...میبینم بساط فرشته ها داره از اتاقم جمع می شه..دسته دسته فرشته با یه عالمه ناراحتی می پرن بالا و اگر می شد غیبت کنن تا قیامت از بی معرفتی ما می گفتن...
خوب که حس کنی تو هم خیس می شی! اینبار نه از بارون رحمت الهی..نه! از اشک فرشته ها...خیلی زود قول و قرارامون با خدا فراموش می شه...
خیلی زود پرونده ای که اگر سفید بوده باشه سیاه و تیره می شه![]()
از امروز این دستهای فقیر می ره بالا...این چشم های فقیر خیس می شه...این دل های خشک بارون میخواد...و خدا گوشش از همیشه تیزتره و یکی پشت در همه ی اتاق هاست! صف آخر همه ی مجلس هاست...هر جا کسی داره دعا می کنه اونجاست! خوب گوش می ده:
-خدایا! پول وامم رو جور کن...
-خدایا! مسافرم برگرده...![]()
-خدایا! امتحان ارشد قبول بشم...![]()
-خدایا! مریضم ور شفا بده....![]()
خدایا! من رو بهش برسون..خیلی دوستش دارم...![]()
و خدا گوش می ده! و اشکی ته چشم های اون غریبه که امید داره تا ریخته نشه...
خوب؟ خوب؟...همین؟ تموم؟.... و خدا اجابت میکنه! و میگه: چیزی هست که نگفتی؟ که نخواستی؟
و اشک از چشم های اون غریب می ریزه...برای دعاهای ما «آمین» می گه...می ره مجلس بعدی..می ره پشت در اتاق یکی دیگه...
و از این همه آدم...از این همه دستائی که بالاست...از این هم چشم های خیس...کسی از اون حرفی نزد! کسی نگفت: خدایا! امسال انتظار مهدی رو پایون بده...
کسی نگفت: غیبت بسه! ظهور...ظهور...ظهور... کسی نگفت...![]()
التماس دعا...![]()
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
لبیک و شعبان
...
برگشتم...از نور به ظلمت!
از هدایت به گمراهی! از تازگی به رخوت... از خدا به خودم!
جای شما خالی... وقتی پشت دیوار قطور بقیع تجدید بیعت می کردم جای شما خالی!
وقتی تکیه به دیوار بقیع رو به پدر زار می زدم...جای شما خالی... وقتی نماز مسجدالنبی تزریق می شد توی خونم جای شما خالی...
وقتی رفتیم محله ی مظلوم شیعیان و نماز مغرب و عشا را با اذان کامل با اذانی که گواهی می داد علی ولی و حجت خداست خواندیم جای تمام شیعیان خالی!
وقتی آه می کشیدم که مقبره ی بی بی کجاست..وقتی تولد حسین و عباس و سجاد بی شور و شوق بود آنجا...وقتی گنبد سبز نبی می خندید...وقتی منزل بی بی وعلی از پشت کتابخانه های بی رحم چشمک می زدند...وقتی مظلومیت خون می شد و می غلتید توی رگم...وقتی شیعه را طعنه می زدند و کسی منتظر مهدی نبود...وقتی عاشورا را باید در دل زیارت می کردی...وقتی می فهمیدی شیعه اندک است و ازا ین اندک عده ای اندک منتظرند...در تمام این لحظات جای شما خالی...
روزی که مثل فرشته ها سفید پوشیدیم و مدینه را سپردیم به لفظ وداع...وقتی رفتیم و لبیک گفتیم...وقتی به خدا گفتیم: اجابت کردم دعوت تو را...وقتی در مسجد شجره شیعیان را ریختند توی حیاط مسجد خدا...وقتی بدون بلندگو برای آن همه جمعیت نماز جماعت اقامه شد...وقتی رفیتیم! وقتی مُحرم شدیم...وقتی طواف می کردم و دور خدا می گشتم..وقتی فدای او می شدیم..وقتی مروه از صفا منتظرمان بود تا ۷ بار به یاد هاجر باشیم و میثاقمان... وقتی مقام ابراهیم را لمس می کردم ومحکم می زدند روی دستم...وقتی طواف را با دعای فرج طی می کردم...وقتی دست از دامن خدا می گرفتم..وقتی ته خدا بودم...وقتی روی بهشت بودم...جای پای امامم...وقتی برگشتم...جای شما خالی...
شب برگشت انگار خودم را جا گذاشتم..انگار تکه ای بود که نمی آمد..قلبم بود؟ روحم بود؟ هر چه بود پا و دست و چشمم نبود...هر چه بود ماند...نیامد...هر چه بود یک مشت اشک را ریخت توی چشمم...یک مشت نگاه را گذاشت به انتظار... یک عالمه دلتنگی را چسابند ته دلم ...و دلم سوخت... وای که اگر امید بازگشت دوباره نبود...وای....
حالا اینجایم! دوباره وسط تکرارها..وسط بازار! جائی که همش خدا معامله می شود و من سود نمی کنم...افتادم وسط ضرر! دوباره قل خوردم توی دنیای حساب کتاب ها...دوباره شدم: خودم! شدم : من! بندگی را انگار همانجا جا گذاشتم... دلم برای بندگی لک می زند..باید بندگی کنم!
...روزهائی خواهد گذشت و خواهد آمد نیمه ای از یک ماه! و جهان کامل خواهد شد...بیاید قلب ها را تقسیم کنیم و لبها را به ذکر زیبای صلوات وقف دهیم...هدیه ای باید شایسته برای امامم! برای اماممان!
مهدی من..امام من... تولدت مبارک....هدیه ام به تو یک روز پاکی محض است و یک دنیا سلام و صلوات و دعا..فقط برای تو! می خواهم برای یک روز هم که شده تو را برای خود خودت بخواهم نه توسل...نه حاجت... فقط تو...
اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم...
ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
سوال
یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب...ثبت قلبی علی دینک...![]()
به امید خدا یکشنبه ۲۸ تیر ماه ساعت ۷ غروب عازم مدینه ی منوره هستیم...انشالله
برای این پست تصمیم گرفتم یه سوال مطرح کنم و خوشحال می شم دوستان خوبم طبق معمول باهام همکاری کنن و پاسخ درست و بی تعارفی بدن!
در این مدت که اینجا نیستم لطفا نظراتتون رو بذارید...دلم م یخواد وقتی به امید خدا برگشتم با یه عالمه جواب و نظر رو به رو بشم![]()
و اما سوال من...
در حال حاضر بزرگترین دغدغه ی زندگی تون چیه؟!!
دوشنبه پانزدهم تیر 1388
میلاد عدل
سلام امام زمان...
سلام دوستای گلم...
راستش دلم نیومد امروز برسه وتوی وبلاگم مطلبی نذارم..البته دلم م یخواست وقت بیشتری داشتم و مطلب زیباتری می نوشتم..اگر خدا خواست یک روز درباره ی اسوه ی عدل خواهم نوشت...
امروز عیده! احتمالا یوسف زهرا امروز نجفه! پس ما باید جاش رو خالی کنیم! باید بهش تبریک بگیم...نه یه تبریک خشک و خالی! بیاید سعی کنیم امروز تا میتونیم گناه نکنیم...تا می تونیم محبت کنیم..شاد باشیم..نمازهامون رو سر وقت تر بخونیم...دعای فرج بیشتری بخونیم...بدجنسی نکنیم..خوبی کنیم... و یه عالمه کاری کهه رروز میگیم: فردا انشالله!..می گیم: بعدا ! بیاید امرزو تموم بعدا ها رو فعلا کینم...شاید تونستیم بعد از این همه گریه های شبونه ی مهدی موعود یه لبخند روی لبهاش بنشونیم...بسم الله...
امام علی (ع) :بگذارید و بگذرید...ببندید و دل مبندید...چشم بیاندازید و دل مبازید که باید گذاشت و گذشت...
جمعه بیست و نهم خرداد 1388
رهبر
امروز بعد از فرمایشات شریف مقام معظم رهبری واقعا از تمامی کسانی که به اسم های گوناگونی از قبیل: سکوت سبز/ سوگواری و... آسایش رو از مردم عزیز تهران سلب کردند انتظار میره به این نوع اعتراضاتشون پایون بدن و بیشتر از این ما رو سوژه ی خنده ی دشمنان نکنن...
اگر مردم دوباره راه بیفتن این هیچ پیامی نداره جزاینکه این گروه با رهبری و اصل نظام مخالف هستند و مطمئن باشند کسانی مثل من که تا قطره ی آخرین خون حاضریم جون رو فدای رهبر کنیم باهاشون مقابله خواهیم کرد و فقط منتظر دستور می مونیم...
ادامه مطلب
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388
سفر
سلام به همه ي دوستان خوبم...
در ابتدا پيروزي مقتدرانه ي دكتر محمود احمدي نژاد رو به ملت بزرگ ايران تبريك عرض مي كنم و اميدوارم كه در 4 سال آينده تجربه اي به شيريني 4 سال اخير رو داشته باشيم...
راستش من تا مدتي نيستم!عرض مي كنم چرا!
به لطف الله راهي سرزمين وحي هستم...قول مي دم براي همتون دعا كنم...البته باز هم دعا كنيد منتفي نشه! مي ترسم بميرم و مدينه رو نبينم...
به هر حال ازتون ميخوام حلالم كنيد...اگر حرفي زدم رنجيديد يا دير بهتون سر زدم معذرت!
شما دوستان خيلي خوبي بوديد و البته هستيد! انشالله بعد از بازگشتم دوباره مديريت وبلاگ رو برعهده ميگيرم و مزاحم همتون خواهم شد اما با توجه به اين تاخيري كه خواهم داشت و جز خدا كسي نمي دونه كه آيا دوباره در كنارتون خواهم بود يا نه از همتون خواهش دارم كه هيچ كينه اي ازم به دل نداشته باشد و قول بديد اگر برگشتم فراموش نشده باشم...
شما بهترين دوستان مجازي من هستيد...فراموشتون نمي كنم و براتون دعا خواهم كرد كه هميشه سالم،ايمن، شاداب و مومن باشيد!
تا مدتي فعلا هستم اما اگه يهوئي غيبم زد بدونيد يه جاي خوبم! يه جاي شيرين! كه براي من عين شكلات تلخ دوست داشتنيه!!
و در اخر از همتون مي خوام كه يه فاتحه براي تمام عزيزاني كه ديگه در جمع ما نيستن بخونيد و براي سلامتي منجي عالم و تعجيل در ظهورشون يك صلوات عميق بفرستيد...
(سفر مشهدم لغو شد
)
اللهم صل علي محمدوآل محمد و عجل فرجهم...
اللهم عجل لوليك الفرج
دوستدار شما...مهديه.ع
دوشنبه چهارم خرداد 1388
آخ اگه...
برای خوندن این پستم زحمت بکشید به ادامه ی مطلب برید...
قول بدید بعد از خوندنش برام یه دعا ی کوچولو کنید تا صاحب این متن شفیعی بشه و برام طلب آمرزش کنه...
لطفا تمام متن رو بخونید!
ادامه مطلب
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
حجرات
به نام او كه رحمان است و رحيم!
- واگر دو طايفه از اهل ايمان با هم به قتال و دشمني برخيزند البته شما مومنان بين آنها صلح برقرار داريد واگر يك قوم برديگري ظلم كردبا آن طايفه ي ظالم قتال كنيد تا به فرمان خدا باز آيد(وترك ظلم كند) پس هرگاه به حكم حق برگشت با حفظ عدالت ميان آن ها را صلح دهيد و هميشه (با هر دوست و دشمني) عدالت كنيد كه خدا بسيار اهل عدل و داد را دوست دارد.«9»
- به حقيقت مومنان همه برادر يكديگرند پس هميشه بين برادران (ايماني) خود (چون نزاع شود) صلح دهيد و خداترس و پرهيزكار باشيد باشد كه مورد لطف و رحمت الهي گرديد.«10»
- اي اهل ايمان ،مومنان هرگز نبايد قومي قوم ديگر را مسخره و استهزا كنند0شما چه ميدانيد؟) شايد آن قوم كه مسخره مي كنيد بهترين مومنين باشند و نيز بين زنان باايمان قومي ديگر را سخريه نكنند كه بسا آن قوم بهترين آن زنانند و هرگز عيبجوئي (از همدينان) خود نكنيد و به نام و لقب هاي زشت يكديگر را مخوانيد كه پس از ايمان به خدا نام فسق (بر مومن نهند) بسيار زشت است وهركه از فسق و گناه به درگاه خدا توبه نكند بسيار ظالم و ستمكار است.«11»
- اي اهل ايمان، از بسيار پندارها( و ظن بدها) در حق يكديگر اجتناب كنيد كه برخي ظن و پندارها (باطل و بي حقيقت و) معصيت است و نيز هرگز از حال دروني هم تجسس مكنيد(وجاسوس بر احوال خلق مگماريد) و غيبت يكديگر روا مداريد آيا شما دوست مي داريد گوشت برادر مرده ي خود را خوريد البته كراهت و نفرت از آن داريد ( پس بدانيد مثل غيبت مومن به حقيقت همين است) و از خدا بترسيد (و توبه كنيد) كه خدا بسيار توبه پذير و مهربان است.«12»
- اي مردم، ما همه شما را نخست از مرد و زني آفريديم و آنگاه شعبه هاي بسيار و فرق مختلف گردانيديم تا(قرب و بعد نژاد و نسب) يكديگر را بشناسيد ( نه آنكه به واسطه ي نسب برهم فخر و مباهات كنيد و دل يكديگر را بشكنيد و بدانيد كه نسب و اصل نژادي مايه ي افتخار نيست بلكه) بزرگوار و(بافتخار)ترين شما نزد خدا با تقوا ترين مردمند و خدا (هم بر نيك و بد مردم و ظاهر وباطن خلق) كاملا آگاهست.«13»
اين فرازي از سوره ي مباركه ي « حجرات » بود...
قرآن زيباست و بسيار آموزنده...هر كدوم از ما تا حالا چندبار قرآن رو با ترجمه ي فصيح خونديم؟!!
همین الآن فهمیدم یه آدم دیگه کم شد!...کاش بتونیم بهجت های دیگری رو هم ببینیم...فوت این بزرگ مرد رو به همهی دوستان خوبم تسلیت میگم![]()


">