چهارشنبه هشتم آبان 1387
حرف دوباره ی من وخدا!
سلام دوستان خوب ووفادارم...
راستش مي خواستم ديربه دير ازاين مكالمه ها باخدا بذارم امامطلب دوست عزيزم«گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود»روكه خوندم بازم به هيجان اومدم تايكي ديگه از«حرف هاي من وخدا»روبراتون بنويسم...پيشنهادميكنم به وب دوستم يه سر بزنيد..درقسمت پيوندهام پيداش مي كنيد..
يه روز يه اتفاقي افتاد كه كلي من رو به هم ريخت واين مكالمه بعدازاون اتفاقه...البته جاهاي خصوصيش سانسور شده!!!
من:آخ خدايا!امروزهم يه هديه ازطرف توبود...خيلي سپاسگزارم اماامروزبراي يك لحظه مضطرب شدم ودلم ريخت..علي رغم اينكه بامريم مي خنديدم وشادبودم ولي مدام اين اضطراب لعنتي توي دلم بود...يه نيروئي بااين اضطراب مبارزه مي كرد.يه نيروكه تمام قدرتش رو زآيات قرآن ميگرفت وپشتوانه اش اميدهاي من ولبخندزيباي تو بود پس ديريازود پيروزميشدوبالاخره اينطورهم شد!...مي دوني خدا!چه فرقي مي كنه فكرونظرديگران؟!مهم فكرمن واراده ي توست پس ازچي بايدبترسم به جزخشم توازمن؟!..گاهي فكرميكنم زيادي درگيرخيالات ميشم!ولي خدايامي خوام فكركنم كه هيچ خيالي وجودنداره و وقتي روبه روي توميشينم همه چيزممكن ميشه..روبه روي تو واقعيت پيداكردن خيالهام چيزعجيب وغيرممكني نيست..توتنهااميدوكس مني كه مي دونم من روبابت روياهام سرزنش نمي كني وبه اونهانمي خندي مگه نه خدا؟!
خدا:آروم باش عزيزم آروم باش..من همونيم كه توفكرميكني..همون خدائي كه هرگزبهت نمي خنده وبراي روياهاي پاكت ارزش قائله...وقتي روبه روي من ميشيني اين مسخره نيست كه دعاكني وآرزوهات روازم بخواي..مسخره حسرت وياس غيرممكن هاست!من هميشه هستم وهميشه ناظروشاهدواقعيت هاوخيال هاي توام...گاهي به خيالهات اونقدرپروبال ميدم كه به سرزمين واقعيت هاپروازميكنن وگاهي ديگه ازخيال هاي مسموت سنگي مي سازم كه قدرت جابه جائي ورشدنداره پس اگه روياهات پروازميكنن به من توكل كن...شايددارم اونهاروبه حقيقت تبديل ميكنم.هرگزنبايدمايوس وشكننده باشي هميشه بايدمثل آب باشي:پاك ونشكن..محكم .نرم..زلال ومهيج!كارخوبي كه امروزكردي اجربزرگي داره تلاشي كه براي.....كردي هم همينطور!هرگزحرف نگفته اي ازمن پنهون نيست كه حالاحرف هاي گفته شده بخوان فراموش بشن..درتمام لحظاتي كه كارخوب انجام مي دادي دنيابه وجدمي اومدومن توروبه فرشته هانشون ميدادم .بهت مي باليدم...هرگزازآرزوي فرداها نااميدانه حرف نزن وآرزوهاي قشنگت روبايه آه نااميدانه كدر نكن وفراموش نكن پروردگارتوخيلي خيلي مهربون وبخشنده است.هميشه حواست رودارم وهروقت من روبخوني اجابتت ميكنم....پس مرابخوان تااجابتت كنم!
من:چطورباوركنم كه من مخلوق توام وازروح تودرمن دميده شده؟!چطورباوركنم كه توبه من افتخارهم صحبتي رودادي وچطورروم ميشه كه ازت چيزي مي خوام؟!من حقيرتروكمترازاونم كه مخلوق توباشم وتوبزرگتروبزرگوارترازاوني كه من روخلق كردي...حرفي ندارم بهت بگم!فقط باكلمات ناقص وكوچيكم يه چيزي روميتونم تقديمت كنم:«خيلي دوست دارم وواقعاممنونم كه خداي من شدي!»
وخدا همش ميخنديد!
شنبه چهارم آبان 1387
شیعه امروز عزادار است...
چهارشنبه یکم آبان 1387
حرف من وخدا...حتمابخونیدش!
اينبار براتون يه چيز جديدگذاشتم.من دفتري دارم كه توش باخداحرف ميزنم وخداهم هميشه جوابم روداده..بدنيست شماهم هرچندوقت يه بار بدونيدكه خداچقدرباحاله!اين مكالمه ي من وخداست بعدازوقتي كه خيلي ناراحت بودم وهرچي دلم خواست به خداگفتم وحتي محاكمه اش هم كردم.كاري كه همه ي ما هميشه انجام ميديم!
خدا:بهتري عزيزم؟!
من:آره خيلي...اگه امروزاون حرف هارونمي گفتم شايديه تارازموهام ازغصه ي چرانگفتنشون سفيدميشد!
خدا:كارخوبي كردي كه گفتي!اين رو كه خوب ميدوني:(من وخداباهم)هرگز برپيشاني خدااخم وچروك نمينشيند!......_لبخندمن وخدا_
من:اون چاه!اون چاهي كه توش اسيرم واون طنابها!همونهائي كه نميدونم به كدومشون اعتمادكنم..وتو..كه هرموقع ازطناب شيطون به اميدنورورهائي چنگ مي ندازم وازش بالاميرم هميشه اونوميبري ومن!محكم ميخورم ته چاه!همون چاهي كه توش اسيرم.كمرم دردميگيره اماخيالم راحته كه اون طناب طناب ابليس بود.آخه طناب خداكه هيچوقت نمي بره!
خدا:ازشنيدن حرف هات هرگزخسته نميشم.تاهروقت كه دوست داشتي بگو...
من:توآره!توكه هرگزخسته نميشي..خستگي مال منه..گاهي اوقات ازگفتن حرفهائي كه دوست دارم بگم هم خسته ميشم وخيالم راحته كه هروقت هوس گفتنشون به سرم بزنه توهميشه هستی..تو!همون گوش هائي كه هميشه ميشنوه وچشم هائي كه هميشه ميبينه..قلبي كه تاابدمي تپه ونوري كه مطلق وكامله..اين توبودي كه دردمن روفهميدي وسرراهم يه چيزباارزش گذاشتي..قرآن..همون نورهدايتگري كه يه عمرتوي اتاقم بودوهميشه ازش دوربودم..چقدربويسله ي اين كتاب كمكم كردي..
خدا:من كمكت نكردم!من فقط بنده ي خودم روباهمه ي وجودخوشحال وسعادتمند كردم!
من:مي دوني!امروزبازهم اميدوارم كردي كه فقط بايدبه تواميدواربودوبه توتوكل كرد..چنددقيقه ي پيش كه انارميخوردم تازه فهميدم كه چقدرناسپاسم...اين همه نعمت..اين همه زيبائي وآسايش ومن!تنهادنبال كمرنگترين نقطه ي زندگيم ميگردم تابويسله ي اون خيالم راحت بشه كه اونقدراهم ناسپاس نيستم!اين جاي كارميلنگه!ولي خيلي زودانگار كه توبخواي مي فهمم كه كمرنگترين نقطه ي زندگيم شفاف ترين اونه ومن نور رو نبايدبارنگ زردنقاشي اشتباه بگيرم...
خدا:خوشحالم كه اين روميفهمي وخوشحالترم ازين كه مي بينم به من نگاه مي كني وازمن تمام نداشته هات رو ميخواي...كاش مي فهميدي كه چقدرعاشقتم!
من:مي خوام هيچوقت نفهمم كه چقدرعاشقمي!چون بادونستنش منفجرميشم!تحمل اين همه عشق واقعي روندارم..مثل قفس تنگي ام كه نمي تونه تصوركنه آسمون توش جاشده! اين رو خودت گفتي هاااا!
خدا:آره وشايدهم خودم نمي خوام بفهمي كه چقدرعاشقتم!آخه وقتي ميبينم كه نفس ميكشي وكارخوب انجام ميدي ترجيح مي دم منفجرنشي وبه من نزديكتربشي!
من:ووقتي کاربدانجام ميدم؟!
خدا:مي دونم كه دوباره برميگردي وعين يه طنابي كه پاره بشه ودوباره گره اش بزنيم بهم نزديكترميشي...
من:واگه ازت دورتر بشم واين طناب پاره شده هرگزگره نخوره چي؟؟
خدا:اونوقت بازم ميگم كه كاش مي فهميدي چقدرعاشقتم..
من:كه منفجر بشم ونذاري بيشتر سقوط كنم؟!!
............................لبخند من و خدا........................



">