تبليغاتX

به یاد خدا و مهربانی هایش

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387

روز عشق

يا لطيف

اول سلام!

دوم سپاس!

از همه ي دوستاني كه بهم سر زدن و تولدم رو تبريك گفتن نهايت سپاس رو دارم و اميدوارم بتونم ذره اي از درياي لطف اون ها رو جبران كنم...براي شروع مطلب يك سوال دارم..اين روزها حتما اين رو زياد شنيدين:« سپندار مذگان »...29 بهمن ماه كه  روز مهر و عشق ايريانيان باستانه...14 فوريه هم كه...بله! ولنتاين! اين ها رو نگفتم كه بخوام قصه ي تكراريشون رو براتون تعريف كنم و يا رگ ايراني بودنم به غلغل بياد كه بگم 29 بهمن رو پاس بداريد نه 26 بهمن رو...نه! مي خوام يه چيز ديگه بگم...آيا فكر نمي كنيد به وجود اومدن اين روزها به دست انسان ها دليل مهمي داشته؟! يه  علت خيلي مهم...شايد به جاي علت بگم « نياز » بهتر باشه...فكر نمي كنيد انسان ها پشت چنين روزهائي نياز مهمي هم دارند؟! نيازي به اسم..« عشق ».

خدا رو كه همه مي شناسيد! همون كه عين عشقه و مظهر زيبائي ها و رحمت هاست...همون كه انسان رو از عشق آفريد و مهربانانه از روح خودش در او دميد...خدا رو مي گم! اون كه هر روز ما رو با لب هائي به اسم: باران! باد ! مادر! پدر! آب! و خيلي چيزهاي ديگه مي بوسه...خداي ما همون وجوديه كه براش مهم نيست 29 بهمن يا 26 بهمن باشه...براي اون هر روز ،روز عشقه...براي خدا مهم نيست كه ما آراسته باشيم يا زيبا، در هر صورت عاشق ماست! خدا هر روز به ما يه عالمه هديه هاي جورواجور مي ده و اصلا براش مهم نيست كه ما باهاش قهر باشيم يانه، بهش توجه كنيم يا نه،خوب باشيم يا بد،براش هديه اي داشته باشيم يا...نه! خدا ما رو بي منت مي خواد و تنها وجوديه كه هرگز بهمون خيانت نمي كنه...تنهامون نمي ذاره...خدا تنها كسيه كه ما خيالمون راحته كه هميشه هست و هميشه ما رو دوست داره...ما در داشتن خدا دلهره نداريم اما اون تمام فكر و ذكرش اينه كه نكنه ما بد بشيم و به همديگه بدي كنيم...خدا اونقدر خاطرمون رو مي خواد كه اگه مرگ شامل وجود اقدسش مي شد جونش رو فدامون مي كرد و چه چيز بالاتر از اين كه خدا مي گه:« اگه بنده هام مي دونستند كه من چقدر دوستشون دارم از شدت اين علاقه مي مردن! »...اما ما چيكار مي كنيم؟! تمام عشقمون رو پاي معشوقه هاي خيابوني نثار كرديم و خودمون رو براي كساني مي شيم كه برامون تب هم نمي كنن! جالبه كه به خاطر اونها خدا رو به راحتي زير پا مي ذاريم و به راحتي گناه هاي رنگارنگ مي كنيم! حتي اگه ما به شدت خواهان كسي باشيم كه اون هم ما رو خيلي مي خواد آيا اين حق خداست كه بي انصافانه فراموش بشه؟!....ما با خودمون چي كرديم دوستان!...مگه خدا چيزي غير از اين مي خواد كه حتي اگه به فكر اون نبوديم حداقل به هم خيانت نكنيم...همديگه رو براي هم بخوايم..كوتاه بيايم...قانع باشيم...هوس رو در رابطه هامون باطل كنيم...شهوت رو در كنار عشق بخوايم...اگه به كسي گفتيم: يا علي! تا آخرش بمونيم!وجود باارزش همديگه رو به خاطر مسائلي كه بي ارزشن خراب نكنيم...با هم دعوا كنيم اما جدا نشيم...با هم گريه كنيم نه براي هم!...مگه زندگي چند روزه؟! ما كه خدا رو كه تنها وجوديه كه لايق عشقه رو فراموش كرديم پس بيايد كاري كنيم كه حداقل خوشحال بشه...بذاريد خدا از اينكه ميبينه ما با هميم و بدون منت و با كمترين توقع ها همديگه رو مي خوايم خرسند بشه...

بيايد براي همديگه هر روز عاشق باشيم...كمك كنيد تا هر روز ما سپندارمذگان باشه و ولنتاين!

هر روزتون مبارك!

نوشته شده توسط مهدیه.ع در 10:42 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

تولد

یا لطیف

سلام...

۲۴ بهمن تولدمه ولی سال هاست که متولد نشدم...من بعد از ۲۱ سال به چی تبدیل شدم؟! حتی یک انسان هم نشدم! دلم میخواد سال آینده به امید خدا تولد یک سالگی ام رو بهم تبریک بگین...یک سال آدم بودن!

امیدوارم  بتونم ۲۴ بهمن رو به شایستگی روز تولد اسم بذارم...

تولد!

این مهمه!

نوشته شده توسط مهدیه.ع در 10:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم بهمن 1387

یا لطیف

يا لطيف

(مثل هميشه يا لطيف...)

يه سوالي اين روزها آزارم مي ده:«من كجام؟!» كجا؟زمين؟...آيا روي زمين بودن دليلي براي بودنه؟نه! اين من رو قانع نمي كنه! راستش من اون جائي كه بايد باشم نيستم! من بايد يه جائي نزديك رگ گردنم باشم كه ببينمش! بايد خيلي نزديك باشم كه احساسش كنم...بايد يه جائي بين خودم و قلبم باشم تا صداش رو بشنوم اما...

اما من از خودم خيلي دور شدم....من ديگه خودم نيستم...حتي يه آدم مستاجر توي وجود خودم هم نيستم! قلبم از هر چيزي پر شده به جز...! دلم هواي هر چيزي رو داره به جز...! دروغ چرا!خيلي وقته از انسانيت كوچ كردم و وجود و آرزوها و ارزشم رو دو دستي تقديم كسي كردم كه حالم ازش به هم مي خوره! قلبم يه روزائي كعبه ي خدا بود و ابليس دورش طواف مي كرد! ولي حالا...كعبه همونه ولي پر از بت شده! من شدم معبدي براي پرستيدن بت هاي همه جوره ! گاهي خودم هم بت ديگران ميشم و ستايشم  مي كنن! نكنه فكر كنيد زمين سياره اي است كروي كه....! نه! تند نرو ! زمين فقط يه اسمه..اسمي كه ما براي معبدمون انتخاب كرديم! معبدي پر از خدايان ! اينجا همه ي ما براي خودمون يه پا خدائيم! خداي جنايت و افكار پليد ...ما پرستيده ميشيم و مي پرستيم...گوش كن: ما بيماريم  مرض ما جهل مدرنيته ي ماست... چه روزهاي سختي رو دارم طي مي كنم... از شما چه پنهون كه دلم حسابي براي خودم لك زده...ياد خودم افتادم..ياد آدم! انسان! چيزي كه من الان نيستم...چارچوب تنم دژ محكمي از گوشت و خون و استخونه براي نگه داري از سرباز هاي ابليس ! من با اعتقادات پوسيده ام هر روز به بچه هاي ابليس شير مي دم و براشون حسابي مادر مي كنم! چشم هام برج ديدباني حمله هاي شيطاني شده كه ثانيه به ثانيه به نگاه هاي نجيب و هرزه حمله ميكنه...لبهام بي اختيار ذكر تباهي رو زمزمه مي كنه و هنوز صدائي توي اين معبد سياه و خوني فرياد ميزنه:...پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم...(بقره-152) چقدر دلم براي بوسيدن صاحب اين صدا تنگ شده! سرم گيج مي ره..دلم ميخواد هرگز اين صدا رو نشنوم.دلم ميخواد خدا هم باور كنه من يه ملعون طرد شده ام اما...:..هر گز از رحمت خدا ناميد نشويد...(زمر-53) هه! مگه چي از من مونده كه بخوام دوباره پا شما؟! چطور مي تونم سرزمين تسخير شده ام رو از اين همه هيولاي متكبر نجات بدم...نه خدا جون! نه! من كليد قلبم رو دو دستي دادم به كسي كه حالم ازش بهم مي خوره..ابليس رجيم... و هنوز هم وقتي به اون روز فكر مي كنم آتيش ميگيرم...روزي كه من رو تسخير كرد...اون روز چقدر سخت بود! روزي كه بهم گفت:...به خدا كافر شو_و من اطاعت كردم و خودم رو در اختيار سلطنت ابليس گذاشتم_ و بعد ازين كار بهم گفت: از تو بيزارم كه من از عقاب پروردگار عالميان سخت مي ترسم (حشر-16)

آخ خدا! نمي دوني چه حالي ام...خسته و نا اميد و مجرمم و نمي تونم جائي رو پيدا كنم كه تو نباشي! حتي حالا كه خودم نيستم تو هستي! خيلي نزديك...خيلي خيلي نزديك...اما بذار بسوزم...بذار از دور شاهد تاراج قلب پاكم باشم كه بچه ابليس هاي بي صفت باهاش باز ي مي كنن...دلم مي خواد حتي از معبد تسخير شده ام هم رو بگردونم و برم اما يه صدائي از اونجا مياد كه...:مگر نمي دانيد خداست كه توبه را از بنده هايش مي پذيرد؟!(توبه-104)...گريه ام گرفت اما...رفتم!...:..كيست به جز خدا كه گناهان را ببخشد؟!(آل عمران-135)...توي دلم گفتم: چطور آخه خدا؟! و تو بلند بلند گفتي:..آيا خدابراي بنده اش كافي نيست؟!(زمر-36)...

كسي هنوز بين من و قلبم فرياد ميزنه كه «من نذاشتم قلبت رو نابود كنن! من اينجام دختر ! اينجا ! بين قلب تو و خودت...»

خدا اونجاست و تن من معبد شياطينه اما نمي دونم خودم كجا هستم؟!!! دسته دسته مردم سينه مي زنن...تلويزيون روشنه و من خمار دردهاي خودم بي خيال از رنج هائي كه كشيدم يك جاي مرموزي همش دارم به اين فكر مي كنم كجام؟ و صدائي از تلويزيون مياد كه..: دنيا محضر خداست... يكهو پريدم! انگار تازه فهميدم كجام! من روي زمين نيستم من در قلمرو حكومت خدا هستم...در محضر اون! جائي كه هميشه ميشه بهش رو كني...ميشه صداش بزني..ميشه..توبه كني!...نمي دونم چرا ياد شب قدر افتادم! وقتي توبه كرده بودم و با گريه از خدا معذرت مي خواستم...قرآن دستم بود و من دلم مي خواست صداي خدا رو بشنوم...چشمام رو بستم و بازش كردم...:آنانكه گفتند محققا پروردگار ما خداي(يكتا)ست وبراين ايمان پايدار ماندند فرشتگان(رحمت)بر آنها نازل شوند و (مژده دهند) كه ديگر هيچ ترسي(از وقايع آينده)و حزن و اندوه گذشته ي خود نداريد و شما را به همان بهشتي كه وعده دادند بشارت باد!(فصلت-30)........پس هرگاه از(وسوسه ي )شيطان به تو رنج و فسادي رسد به خدا پناه بر كه او به دعاي خلق شنواو(به احوال همه) داناست.(فصلت-36)

خدايا! قول مي دم مثل ابراهيم همه ي بت ها رو بشكنم...قول مي دم عيد قربان سال آينده بدي ها و شيطان درونم رو قرباني كنم و تو هم بايد قول بدي كه من رو ببخشي و كمكم كني و صدائي از معبدم ميومد كه: وعده ي خدا حتمي است!

نوشته شده توسط مهدیه.ع در 11:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم بهمن 1387

من یزیدی ام!

يا لطيف

 

عزادار امام حسين بودن يه چيزه و اينكه حسيني باشي يه چيز ديگه

مي خوام اعتراف كنم...گوش بدين!

حضرت زينب گوش بده...

من عزادار حسينم ولي....

براش سياه مي پوشم ولي...

گاهي گريه مي كنم ولي...

خادم عزاداراش مي شم ولي...

كلي به يادش آه كشيدم و آب خوردم ولي...

به روضه هائي مي رفتم كه به ياد امام حسين سينه مي زدن و نوحه مي خوندن ولي....

آره!«ولي»! اين حرف تلخ منه..ولي هيچ وقت توي رفتارهام نشون ندادم كه پيرو راه امام حسينم..وقتي به ياد اين مي افتم كه سر مباركش بي رحمانه بريده شد و مصيبت شما به يادم مياد ،اعصابم به هم ميريزه..كل سهمي كه من از شهادت امام حسين و واقعه ي كربلا دارم همينه:«اعصابم به هم ميريزه»!

امام حسين جنگيد و شهيد شد فقط به اين خاطر كه به ما بگه چيزهاي مهم تري هم هستن كه از فرزند و آب و رفاه مهم ترن...خدائي هست كه بايد عاشقانه جون رو فداش كني...«از جان گذشتن»مسئله ي كوچيكي نيست به خدا! يه زمين لرزه ي كوچيك كه مياد تا صبح توي سرماي زمستون توي پارك ها مي خوابيم،سرعت ماشين كه يه كم بالاتر بره سر راننده ي ماشين داد ميزنيم،تا ميگن وبا داره مياد 100 بار ميوه ها و سبزي هامون رو مي شوريم،گاهي به خاطر يه سردرد جزئي حتي با نوار مغز هم ويزيت  ميشيم...اين يعني برامون مهمه كه بلائي سرمون نياد...دكتر ميريم اما نه به اين خاطر كه نميريم!مي ريم دكتر تا 2 روز بيشتر درد نكشيم اون هم شايد يه درد جزئي ساده!اما امام حسين رفت كه بميره!كسي مجبورش نكرد...با اشتياق رفت.امام حسين مي دونست بچه هاش هم ميميرن...اما رفت!رفت كه به من بگه:اين دنيا محضر خداست،در محضر خدا گناه نكن!...خودش رو فدا كرد :مواظب باش نري جهنم!  به خاطر نشون دادن راه سعادت از خودش و خانواده اش گذشت...اما ما چي كرديم؟؟؟؟؟؟؟؟«ما» نه! «من
» چي كردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه غير از اينه كه با يه اسم و به يه نوع ديگه گناه مي كنم؟!من گناهكارم چون: سكوت ميكنم وقتي كه بايد بگم! گوش نمي دم چيزهائي رو كه بايد بشنوم!نمي بينم چيزهائي رو كه بايد ببينم!

با دستام سينه مي زنم ولي با همين دستها 1000تا كار زشت رو انجام ميدم...چشم هائي كه به ياد امام حسين خيس شده فيلم هاي مبتذل رو ميبينه...گوش هائي كه پاي منبر مراسم هاي عزاداري حرفهاي قرآني شنيده غيبت ميشنوه!آةنگ هائي رو مي شنوه كه شنيدنشون فقط و فقط آدم رو به سمت افكار و اعمال شيطاني سوق مي ده..روحي كه از خداست مريض شده!

آه.....

من شرمنده ام حضرت زينب!

امام زمان روم سياه!

لباس سياه مي پوشم اما كارام از لباسم سياه تره!

من شرمنده ام خدا!كه ننگ امت رسول تو شدم!

                                                       واقعا ببخشيد

نوشته شده توسط مهدیه.ع در 21:31 |  لینک ثابت   • 
 
(حامیان مردمی احمدي نژاد( یاران  عدالت