یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
حجرات
به نام او كه رحمان است و رحيم!
- واگر دو طايفه از اهل ايمان با هم به قتال و دشمني برخيزند البته شما مومنان بين آنها صلح برقرار داريد واگر يك قوم برديگري ظلم كردبا آن طايفه ي ظالم قتال كنيد تا به فرمان خدا باز آيد(وترك ظلم كند) پس هرگاه به حكم حق برگشت با حفظ عدالت ميان آن ها را صلح دهيد و هميشه (با هر دوست و دشمني) عدالت كنيد كه خدا بسيار اهل عدل و داد را دوست دارد.«9»
- به حقيقت مومنان همه برادر يكديگرند پس هميشه بين برادران (ايماني) خود (چون نزاع شود) صلح دهيد و خداترس و پرهيزكار باشيد باشد كه مورد لطف و رحمت الهي گرديد.«10»
- اي اهل ايمان ،مومنان هرگز نبايد قومي قوم ديگر را مسخره و استهزا كنند0شما چه ميدانيد؟) شايد آن قوم كه مسخره مي كنيد بهترين مومنين باشند و نيز بين زنان باايمان قومي ديگر را سخريه نكنند كه بسا آن قوم بهترين آن زنانند و هرگز عيبجوئي (از همدينان) خود نكنيد و به نام و لقب هاي زشت يكديگر را مخوانيد كه پس از ايمان به خدا نام فسق (بر مومن نهند) بسيار زشت است وهركه از فسق و گناه به درگاه خدا توبه نكند بسيار ظالم و ستمكار است.«11»
- اي اهل ايمان، از بسيار پندارها( و ظن بدها) در حق يكديگر اجتناب كنيد كه برخي ظن و پندارها (باطل و بي حقيقت و) معصيت است و نيز هرگز از حال دروني هم تجسس مكنيد(وجاسوس بر احوال خلق مگماريد) و غيبت يكديگر روا مداريد آيا شما دوست مي داريد گوشت برادر مرده ي خود را خوريد البته كراهت و نفرت از آن داريد ( پس بدانيد مثل غيبت مومن به حقيقت همين است) و از خدا بترسيد (و توبه كنيد) كه خدا بسيار توبه پذير و مهربان است.«12»
- اي مردم، ما همه شما را نخست از مرد و زني آفريديم و آنگاه شعبه هاي بسيار و فرق مختلف گردانيديم تا(قرب و بعد نژاد و نسب) يكديگر را بشناسيد ( نه آنكه به واسطه ي نسب برهم فخر و مباهات كنيد و دل يكديگر را بشكنيد و بدانيد كه نسب و اصل نژادي مايه ي افتخار نيست بلكه) بزرگوار و(بافتخار)ترين شما نزد خدا با تقوا ترين مردمند و خدا (هم بر نيك و بد مردم و ظاهر وباطن خلق) كاملا آگاهست.«13»
اين فرازي از سوره ي مباركه ي « حجرات » بود...
قرآن زيباست و بسيار آموزنده...هر كدوم از ما تا حالا چندبار قرآن رو با ترجمه ي فصيح خونديم؟!!
همین الآن فهمیدم یه آدم دیگه کم شد!...کاش بتونیم بهجت های دیگری رو هم ببینیم...فوت این بزرگ مرد رو به همهی دوستان خوبم تسلیت میگم![]()
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388
بی بی
...
از بس كه ته طغاري بي بي گريه مي كند/مهدي ز بس به شانه ي او تكيه مي كند
پهلو كه هيچ! دل بي بي شكسته است.../در چشم سيدالشهدا غم نشسته است...
آهاي! با شمام! كه مسلمون نيستيد! كه شيعه نيستيد! با همه ي شما هستم!... دختر محمد دق كرد!گوش بديد...قصه براتون ندارم...مي خوام گلايه كنم...از خودم..از همه تون...از همه مون...نه آخوندم نه طلبه نه سيده...اما دلم خونه...تا باباش بود محترم بود! يتيم كه شد ريختن خونه اش...باباش گفت فاطمه پاره ي جيگرشه...گفت :بعد از من اذيتش نكنيد ها!اگه آزارش بديد دعا مي كنم خدا آزارتون بده...باباش كه رفت، ريختن خونه اش...در رو شكستن...بچه اش سقط شد...پهلوش شكست...مي گفت:واه محمدا!..باباش رو صدا مي زد اما...
باباش مرد كمي نبود كه ! حبيب خدا بود! دوست خدا بود! بي بي ام كه مثل ما نبود! سرور زنهاي عالمه...دختر پيامبر خداست...طاهر خلق شده..وجودش نوره..پاكيزه است و...ممتحنه! امتحان شده! فرشته ي انساني ! بزرگترين و بهترين مادر دنيا بود... هر روز مي ديد شوهرش رو اذيت مي كنن دم نمي زد! صبوري مي كرد! اون هم چه همسري! علي! به علي مي گفت:يا ابالحسن!هميشه باهات مي مونم!اگر توي شادي و خير باشي در كنارت زندگي مي كنم اگرگرفتار بلاها شدي بازهم باهاتم!...راضيه ي مرضيه وقتي باباش مرد، گفت:صبرو تحملم كوتاه و عزا و مصيبتم آشكاره چون خاتم پيامبران رو از دست دادم!..نگفت«بابام رو از دست دادم» گفت پيامبرم رو از دست دادم!..وه به اين آگاهي! درود به اين همه بينش!...مي دونست پاره هاي جيگرش به چه مظلويتي ميميرن! بچه هاش جلوش بازي مي كردن و مي خنديدن ولي زهرا مرگشون رو مي ديد..حسين رو كه مي ديد سر بريده اش رو هم ميديد...مي گفت:در كربلا فرزندم رو با حيله شهيد مي كنن واي بر قاتلان اوكه عذاب دردناك و پستي و خواري بر آنها باد!...خداي من! حسن رو كه ميديد جام زهر رو هم ميديد...علي رو كه بوسه ميزد فرق شكافته و مظلوميتش رو هم ميديد اما باز هم پاي تنورش مي نشست...زينب كنارش...به گيسوهاش نگاه مي كرد! به معصوميتش...به تارهاي سفيدش كه كسي به جز زهرا اونها رو نمي ديد...اين اواخر مريض بود بي بي ام...لاغر شده بود و نزار...استخونهاش رو ميشد شمرد...كدوم يكي از ما وقتي بدونيم داريم ميميريم لباس هاي نو تنمون مي كنيم؟!! اما زهرا گفت :برام لباس هاي تميز و نو بياريد...مي خواست بره پيش باباش! پيش خداش! مرگ براش مثل يه جشن بود نه عزا...
قربون پهلوي شكسته ات بشم..فداي چادرت بشم كه خاكي شد! بي بي ! وقتي بچه ات،محسن، سقط شد چه حالي داشتي؟! وقتي هميشه آب بالاي سر حسين مي ذاشتي تا تشنه نشه چي مي كشيدي؟! وقتي علي چاه ميكند چي؟!...وقتي فدك مال تو نبود به چي فكر ميكردي؟؟؟...اون شب كه عزرائيل براي گرفتن جونت ازت اجازه گرفت تنها بودي؟...وقتي حسن و حسين و زينب ديدن رفتي و بالاي سرت گريه كردن چي شد كه دستهات رو باز كردي و بغلشون كردي؟! اين همه بچه بي مادر ميشن...مگه تو چه مادري بودي بي بي؟! چه همسري بودي كه علي! اسوه ي صبر و قهرمان سختي ها! وقتي شنيد داري ميميري غش كرد...بي بي! اينجا دختر پسرها بعد از چند ماه دوستي الكي وقتي از هم جدا مي شن خود كشي مي كنن! گريه مي كنن! گريه ي اينها گريه است يا اشك علي كه به خاطرش بعد از مرگت چشماتو باز كردي و بهش لبخند زدي؟؟...بي بي! اينجا وصيت مي كنن بعد از مرگشون قبرشون شيك باشه! مزين باشه! چرا تو اين وصيت رو نكردي؟؟ چرا قبرت حرم نداره؟! ...الهي بميرم واسه علي كه تو رو از دست داد! واسه حسن و حسين و زينب...فاطمه جان! چند سال پيش يه آقائي يه جمله گفت...! گفت:«فاطمه، فاطمه است..» راست مي گفت! تو فاطمه اي...مثل كسي نيستي..مال كسي نيستي...تو ناموس خدائي بي بي...
اون موقع عمرخطاب دلت رو خون كرد ومعاويه...حالا هم ما! اون موقع حسينت رو شهيد كردن و حالا هم مهدي ات رو تنها گذاشتن!...چقدر شما مظلوميد...اينجا مهدي به جز دامن تو جائي واسه گريه نداره! به قول يه آقايي حسين عباس رو داشت! علي اكبر رو داشت! 72 يار داشت!...بي بي! شرمنده ام! مهدي اين ها رو هم نداره!..مهدي خيلي تنهاست بي بي!
براش دعا كن...
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
همین جور یهوئی!
...
با نزديك شدن به انتخابات دوره ي دهم اصلا دلم نمي خواد راجع بهش حرفي بزنم...!!چون اين وبلاگ براي خداست و مهرباني هايش...همين!
راستش براي اين پستم نمي خوام كسي رو دعوت كنم و به همه ي شما دوستان خوبم اطلاع رساني كنم...پس دلخور نشيد! اين كار يه دليل شخصي داره..يه رازي بين من و خداست...اما اگر اومدين خوشحال مي شم مثل هميشه برام نظرهاي قشنگتون رو بذاريد...
گاهي انتخاب خيلي سخت مي شه خدا! گاهي ابليس اونقدر به يه گناه زينت مي ده كه فكرمي كنم راه درست اونه! گاهي پيش مياد كه يكي رو سرزنش مي كنم و دقيقا مدتي بعد به خاطر همون كار خودم سرزنش مي شم!...گاهي بين حرفهايي كه در جمع دوستان مي زنم يهو مي بينم يكي از دايره ي دوستي خيلي اروم و بي سر و صدا كنار مي ره و نمي فهمم! نمي فهمم شايد با حرفي دلي رو شكسته باشم!..يه وقتايي پيش مياد كه مي خورم زمين و در رسيدن به مقصدم تاخيري پيش مياد...يا مثلا گاهي اوقات 200 تومن ته جيبمه نمي دونم باهاش چيكار كنم! سرراه يه بستني مي خرم و به به!...بعضي وقتاها كه با گوشي ام كار مي كنم اسم يكي از دوستان رو مي بينم! مي خوام بهش يه پيامك بفرستم ولي يادم مياد اون 3 هفته است برام پيامكي نفرستاده پس...بي خيالش ميشم!...هر از گاهي مثلا وقتي سوار تاكسي ام ياد يكي از اقوامم مي افتم! همين جور يهوئي! ولي خيلي ساده از كنار اين فكر يهوئي رد مي شم!!...
ادامه مطلب



">