یکشنبه سی ام فروردین 1388
گاهی دلم می گیره...
...گاهي دلم ميگيره...به اندازه ي خودم! به اندازه ي تمام چيزهائي كه بهشون كم اعتقادم و ميدونم همون ها كليدهاي خوشبختي ام هستند!
گاهي دلم ميگيره..به اندازه ي همه ي ناجوانمردي هائي كه آدم ها در حق همديگه مي كنن...
گاهي دلم مي گيره..به اندازه ي همه ي دل هائي كه شكستم...به اندازه ي دل هائي كه ازم شكستند!
گاهي دلم ميگيره..از بي پناه موندن يه پناه! از غربت يه دوست! شايد از مظلوميت علي! از تشنگي حسين!از پهلوي زهرا! از امت محمد! از...آيات نخونده ي قرآن!
گاهي دلم مي گيره...به اندازه ي تمام دردهائي كه كشيدم..تمام اميدهائي كه نبستم! تمام توكل هائي كه...نكردم!
گاهي دلم ميگيره...از نگاه هاي ريمل خورده! از قلب هاي ماتيك زده! از دست هائي كه پينه نبستند!
گاهي دلم ميگيره...به اندازه ي آسمون هفتم! از دنياي كوچيك خودم! از چندمتر سياره!
....................به اندازه ي تمام تصميماتي كه نگرفتم! به اندازه ي پولهائي كه ندادم! به اندازه ي نمازهائي كه قضا شد! روزه هائي كه با دل شكستم! به اندازه ي اذوني كه تا هميشه در گوشم زندوني موند و به لب نيمومد!
آره! مي دوني! گاهي دلم ميگيره...به اندازه ي تمام روزهائي كه دلم نميگيره! به اندازه ي خواب هائي كه تعبير نمي شه! به اندازه ي اشك هائي كه براي اينجا ريختم! اينجا...همون چند متر سياره!
گاهي دلم ميگيره...از خودم! از خدا! از تو! از همه! از تقدير! و از تمام اون چيزهائي كه وجود ندارن!
غروب جمعه ها هم دلم ميگيره!
دلم ميگيره چون دلي كه بايد از نبودنش دق كنه فقط ميگيره!
گاهي...!



">