دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
همین جور یهوئی!
چند سال كه مي گذره و موئي سفيد مي كنم ياد جووني هام مي افتم! يه دفعه يادم مياد قديما چقدر مغرور بودم! چقدر آدم ها رو به خاطر كارهائي كه خودم هم اگر در شرايطش قرار بگيرم انجام مي دم، سرزنش كردم! و مدتي بعد خدا زد توي گوشم كه بيدار شم ولي...! يادم مياد فلان روز كه فلان حرف رو توي جمع دوستان زدم دل يكي از همكلاس يهام شكست...مدت ها بعد فهميدم وقتي رسيده خونه كلي گريه كرده ودلش شكسته! روزها منتظر اين بوده كه بيام پيشش يه عذر خواهي ساده كنم اما من...!امان از جووني! و حالا دلم براش تنگ شده ولي از اون روز به بعد ازش ديگه خبر ندارم!...هي...به خاطر ميارم اون روز كه خوردم زمين و دير رسيدم بهترين اتفاق زندگي ام بود! چون اخراج شدم از سر كار! و 7 سال بعد فهميدم اگر الان اونجا بودم شايد من هم مثل بقيه توي آتيش سوزي ميسوختم! حالا مي فهمم اگر پول هاي ته جيبم رو مي دادم به نيازمنداني كه سر راهم قرار دارن چقدر مفيد بودم! اون موقع ها نمي فهميدم اما حالا ...! آدم كه جوونه فكر ميكنه اشتباه نمي كنه...اي داد بيداد! اون دوستم كه يه روز لج كردم و بهش پيامك ندادم در طي اون سه هفته درگير مشكلات بزرگي بود...تنها و خسته..روزها منتظر بود يكي سر زده احوالش رو بپرسه ولي...طفلي از بس فكر كردتنهاست رفت با يكي كه نمی شناختش ازدواج كرد! و كسي رو نداشت كه باهاش مشورت كنه..حالا مي گن دوباره تنها شده!...با چه روئي برم پيشش!؟آدرسش رو هم كه ندارم!...اون روز كه سوار تاكسي ياد اون فاميلم افتادم...چقدر دنيا كوچيكه! مي گفتن همون روزها كارش مشكل داشته...هيچ شماره اي از من هم در دستش نبوده...خلاصه ما رو پيدا نمي كنه و همش از خدا مي خواد يه جوري من رو ببينه يا باهاش يه تماسي بگيرم ولي خوب! جوونها هميشه غافلن! ...هي ..پير شديم ديگه! جوونييمون ساده گذشت...از گذشته هيچي برام نمونده! نه يه دوست..نه يه كار نيك! هيچي...
كاش وقتي جوون بودم مي فهميدم هيچ چيز اتفاقي نيست! حتي وقتي يهوئي ياد كسي مي افتم!
دوستت دارم خدا...



">