پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388
بی بی
...
از بس كه ته طغاري بي بي گريه مي كند/مهدي ز بس به شانه ي او تكيه مي كند
پهلو كه هيچ! دل بي بي شكسته است.../در چشم سيدالشهدا غم نشسته است...
آهاي! با شمام! كه مسلمون نيستيد! كه شيعه نيستيد! با همه ي شما هستم!... دختر محمد دق كرد!گوش بديد...قصه براتون ندارم...مي خوام گلايه كنم...از خودم..از همه تون...از همه مون...نه آخوندم نه طلبه نه سيده...اما دلم خونه...تا باباش بود محترم بود! يتيم كه شد ريختن خونه اش...باباش گفت فاطمه پاره ي جيگرشه...گفت :بعد از من اذيتش نكنيد ها!اگه آزارش بديد دعا مي كنم خدا آزارتون بده...باباش كه رفت، ريختن خونه اش...در رو شكستن...بچه اش سقط شد...پهلوش شكست...مي گفت:واه محمدا!..باباش رو صدا مي زد اما...
باباش مرد كمي نبود كه ! حبيب خدا بود! دوست خدا بود! بي بي ام كه مثل ما نبود! سرور زنهاي عالمه...دختر پيامبر خداست...طاهر خلق شده..وجودش نوره..پاكيزه است و...ممتحنه! امتحان شده! فرشته ي انساني ! بزرگترين و بهترين مادر دنيا بود... هر روز مي ديد شوهرش رو اذيت مي كنن دم نمي زد! صبوري مي كرد! اون هم چه همسري! علي! به علي مي گفت:يا ابالحسن!هميشه باهات مي مونم!اگر توي شادي و خير باشي در كنارت زندگي مي كنم اگرگرفتار بلاها شدي بازهم باهاتم!...راضيه ي مرضيه وقتي باباش مرد، گفت:صبرو تحملم كوتاه و عزا و مصيبتم آشكاره چون خاتم پيامبران رو از دست دادم!..نگفت«بابام رو از دست دادم» گفت پيامبرم رو از دست دادم!..وه به اين آگاهي! درود به اين همه بينش!...مي دونست پاره هاي جيگرش به چه مظلويتي ميميرن! بچه هاش جلوش بازي مي كردن و مي خنديدن ولي زهرا مرگشون رو مي ديد..حسين رو كه مي ديد سر بريده اش رو هم ميديد...مي گفت:در كربلا فرزندم رو با حيله شهيد مي كنن واي بر قاتلان اوكه عذاب دردناك و پستي و خواري بر آنها باد!...خداي من! حسن رو كه ميديد جام زهر رو هم ميديد...علي رو كه بوسه ميزد فرق شكافته و مظلوميتش رو هم ميديد اما باز هم پاي تنورش مي نشست...زينب كنارش...به گيسوهاش نگاه مي كرد! به معصوميتش...به تارهاي سفيدش كه كسي به جز زهرا اونها رو نمي ديد...اين اواخر مريض بود بي بي ام...لاغر شده بود و نزار...استخونهاش رو ميشد شمرد...كدوم يكي از ما وقتي بدونيم داريم ميميريم لباس هاي نو تنمون مي كنيم؟!! اما زهرا گفت :برام لباس هاي تميز و نو بياريد...مي خواست بره پيش باباش! پيش خداش! مرگ براش مثل يه جشن بود نه عزا...
قربون پهلوي شكسته ات بشم..فداي چادرت بشم كه خاكي شد! بي بي ! وقتي بچه ات،محسن، سقط شد چه حالي داشتي؟! وقتي هميشه آب بالاي سر حسين مي ذاشتي تا تشنه نشه چي مي كشيدي؟! وقتي علي چاه ميكند چي؟!...وقتي فدك مال تو نبود به چي فكر ميكردي؟؟؟...اون شب كه عزرائيل براي گرفتن جونت ازت اجازه گرفت تنها بودي؟...وقتي حسن و حسين و زينب ديدن رفتي و بالاي سرت گريه كردن چي شد كه دستهات رو باز كردي و بغلشون كردي؟! اين همه بچه بي مادر ميشن...مگه تو چه مادري بودي بي بي؟! چه همسري بودي كه علي! اسوه ي صبر و قهرمان سختي ها! وقتي شنيد داري ميميري غش كرد...بي بي! اينجا دختر پسرها بعد از چند ماه دوستي الكي وقتي از هم جدا مي شن خود كشي مي كنن! گريه مي كنن! گريه ي اينها گريه است يا اشك علي كه به خاطرش بعد از مرگت چشماتو باز كردي و بهش لبخند زدي؟؟...بي بي! اينجا وصيت مي كنن بعد از مرگشون قبرشون شيك باشه! مزين باشه! چرا تو اين وصيت رو نكردي؟؟ چرا قبرت حرم نداره؟! ...الهي بميرم واسه علي كه تو رو از دست داد! واسه حسن و حسين و زينب...فاطمه جان! چند سال پيش يه آقائي يه جمله گفت...! گفت:«فاطمه، فاطمه است..» راست مي گفت! تو فاطمه اي...مثل كسي نيستي..مال كسي نيستي...تو ناموس خدائي بي بي...
اون موقع عمرخطاب دلت رو خون كرد ومعاويه...حالا هم ما! اون موقع حسينت رو شهيد كردن و حالا هم مهدي ات رو تنها گذاشتن!...چقدر شما مظلوميد...اينجا مهدي به جز دامن تو جائي واسه گريه نداره! به قول يه آقايي حسين عباس رو داشت! علي اكبر رو داشت! 72 يار داشت!...بي بي! شرمنده ام! مهدي اين ها رو هم نداره!..مهدي خيلي تنهاست بي بي!
براش دعا كن...



">