تبليغاتX

به یاد خدا و مهربانی هایش - آخ اگه...

دوشنبه چهارم خرداد 1388

آخ اگه...

 

انگار جز با غم نمي شود به خدا رسيد...

نه اين غم ها كه يك روز مي آيند، فردا مي روند...نه!

از غمي كه بي بي پشت در تحمل كرد..باور نداري؟! از چاه علي گواهي بگير و از حرا!

شايد مهدي هم چاهي داشته باشد و شايد غاري...اما ياري ندارد، مي دانم!

انگار هميشه ادامه دارد!

غم را مي گويم...

اين روزها كه نه! اين غروب ها  كه جمعه ها هم به زور ميگيرد همش مي آيد همش مي رود و باد از دست قلوب السودها مي وزد:هووووووي هوووووووي امان! امان! حجر ديگر اسود نيست و كسي سوگند به عصر نمي خورد!

يك جائي...شايد كوچه ي بغلي! شايد آنور مدار راس السرطان! يك جائي كه هست او نيز هست و شب ها خوابش نمي برد...من هم خوابش را نميبينم اما اخبار مي گفت: همين جور بي گناه ها ميميرند! توي دلم گفتم«كسي كه بي گناه نميميرد!شايد آن ها بي گناه كشته ميشوند»..آري! خبرها هميشه مي شوند گواه اشك هاي او!

و هر دوشنبه من برايش كلي خبر دارم اما او همش گريه مي كند..لاغر مي شود...مي گويد: يك هفته و اين همه گناه؟!!

و چهارشنبه مي رسد..او براي من توبه مي كند! و پنجشنبه ها شب مي شود! خواب كميل را ميبينم كه دعا مي خواند...فردا غروبش كمي مي گيرد و باز باد مي وزد:هووووووي هووووووي امان! امان!...

يكي انگار تكبير مي گويد...يكي انگار هست كه نمازش دليل نفس هاي ماست..يكي كه يك جائي هست كه كسي نمي داند كجاست...

برايمان « آمين » مي گويد! جمعه ها ميشود ندبه و سمات را بيست مي گيرد..مدرسه اش في سبيل لله است!

به خاطر بوف هاي كور قرآن مي خواند و دستش همش بالاست! شايد دارد اجازه مي گيرد..براي گناه هايم! شايد مي خواهد آن ها را موجه كند، مبادا آتش بگيرم...

دلم ميخواهد خط كش بگيرد و وقتي از راهي كه راست است، كج شدم بزند توي قلبم تا دوباره ريست شوم...اما او دلش نمي آيد...وقتي گناه خاري مي شود و مي رود توي پايم،آخ كه مي گويم گريه اش ميگيرد..انگار يك جوري مي شنوم كه مي گويد: خوب به خدا بگو تا من بيايم!براي زخم هايت يك عالمه اميد دارم..

دلش مي خواهد اين پراكنده دل هارا چسب بزند تا ديگر نروند پي كار وبار ابليس و ابليسكان!

دلش كه ميگيرد به ياد بابايش مي رود چاه مي كند..شايد جمعه ها مي رود توي غاري به اميد اينكه خدا بگويد: حاضر شو! وقتش رسيده...

هر روز دفترچه اش را باز مي كند..هنوز سيصدوسيزده تا كم است! مي رود با پاي پياده...تمام كوچه ها و خيابان ها را رد مي كند..پيدايشان نمي كند..با خودش مي گويد:«هستند! حتما هستند! من يك عالمه يار دارم..يك عالمه شيعه دارم! فقط نمي دانم كجايند كه 1100سال است پيدايشان نمي كنم؟!»

جمعه ها دعا مي كند..اشك ميريزد: خدايا! چرا پيدايشان نمي كنم؟!

اي بابا! انگار از دل هاي غافل ما خبر ندارد!

شيعه كجا بود مهدي؟! قول م يدهم اين جمعه هم نمي آيي...باور نداري؟!..نگاه كن! يك هفتته گذشت! 7 روز و 168 ساعت و 10080 دقيقه و يك عالمه ثانيه ي ديگر گذشت و من همش دارم گناه مي كنم! يك « اللهم » تو مي ارزد تمام ندبه هاي مارا...باد را ببين! يك لحظه آرام نميگيرد...همش مي گويد: هوووووي هووووووي امان! امان!

راستش زمانه ، زمانه ي كمرنگي است! كسي نمي فهمد غروب جمعه ها «حي علي خيرالعمل »ها فرق مي كند! يك جورائي مي لرزاند ته دلمان را! اما به جاي اينكه اسمي بشويم توي دفترچه ات،ميرويم صداي ضبط را مي دهيم بالا كه...: داره از ابر سياه خون مي چكه/جمعه ها خون جاي بارون مي چكه...

اين جمعه ها كه زوركي برايمان ميگيرد همش دنبال كسيست كه يك جائي هست!شايد كوچه ي بغلي! شايد آنور مدار راس السرطان!

نمي دانم آقا! راستي...گفتم«آقا» ! چقدر خوب بلدم ادا دربياورم! پس چرا پيدايم نمي كني؟!!!

حالا خودمانيم! كشيدن سيگار بد است اما خجالت كشيدن كه بد نيست!بيايد دور هم يك كم بكشيم شايد دل آقا وا شد...

يك كم كه از اين همه « يك كم » ها فاصله بگيريم ميبينيم يكي هم هست و هم نيست! دلش م يخواهد باشد..هست ولي نيست! مي فهمي لپ حرفم را؟! يعني يك جورائي آره! عجل لوليك الفرج... ولي خوب! هنوز يك كم هايمان آرزوي يك عالمه شدن دارند...گاهي هيچ شدن هم حالي مي دهد به خدا...

صفا دارد بروي بيرون شهر...غار نبود بروي توي يك كمپ! آنجا هم فرشته ها هستند فقط بايد ديدشان...بايد زمين را از هرچي مكان است خالي كني...بروي ته جم! كه كراني است بي كران! رو به زمان داد بزني: « زمان! پس امامت كووو؟!!» بعد يكهو بگوئي: آخ اگه بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه...

اين روزها...اين غروب ها...اين جمعه ها كه آنقدر تنگند كه درآن جا نميشوي...گاهي م يگيرد! گاهي هر از گاهي!

مي گويم كاش خدا براي آمدنت ما را بهانه نميكرد! آخر ميترسم...ميترسم با وجود ما هرگز نيائي...!

راستي!

جمعه ها را روي ديوار خط ميكشي؟! روي ما را هم خط بكش آقا! ما نامرد نباشيم ، مرد هم نيستيم!...

تو هم تنهائي مهدي!قبول كن!  مثل بي بي ات تنهائي! مثل علي مي روي سر چاه..حتي تو تنها تر از حسيني كه نه عباسي داري نه علي اكبري ! در عوض يك عالمه ابوبكر داري و شمر!

ولي اينها شصتشان خبر ندارد كه اگر توبيائي دير و كنشت ها هم اذان مي گويند! يك جوري شدم مهدي! يك جوري... دلم لك زد كه بيائي...

آخ اگه اين جمعه بياي...

آخ اگه اين جمعه بياي...

سه شنبه و چهارشنبه 29 و 30 ارديبهشت 1388

نوشته شده توسط مهدیه.ع در 21:6 |  لینک ثابت   • 
 
(حامیان مردمی احمدي نژاد( یاران  عدالت