|
برای خدا و مهربانی هایش این وبلاگی است پر از شعر,نثر و حرفهایی که تمامی ندارند
|
هر چقدر به اين لرزش قلم، اخم مي كنم كه : «بس است! بنويس!..».مي گويد: «شوخي ات گرفته؟! او كه نوشتني نيست!.».مي گويم: بگو!....ميخندد: او گفتني است؟!..مي گويم: بخوانش!...اخم ميكند اينبار..طعنه ام مي زند: مگر كسي هم توانسته از او بنويسد تا بخوانمش... سكوت ميكنم....چيزي نمي گويم...نگاهم مي كند و آرام مي گويد: « با چشم باز شده به گناه ،چگونه ميخواهي اور ا ببيني؟!» و من...بي خود تر از خودم!...چشم هايم را مي بندم...و تمام وجودم تخريب مي شود؟ تحليل مي رود؟ تبديل مي شود؟!! نمي دانم! فقط مي دانم تمام وجودم جوري مي شود كه خودم نيستم! و او آرام مي گويد: « بو بكش! عطر خاكي چادرش پيچيده...بو كن! بوي درد مي آيد! و بوي دود...بو ميكني؟!! تو هم غرق اين عطر سوخته شده اي؟!.. تو هم استشمام ميكني صداي كودك گرياني را؟!...»... و من سراسر عطر تو مي شوم!..بوي خون مي آيد از پهلوئي شكسته..... بوي چاهي مي آيد ..كمي دور تر! عطر تنهائي مردي تمام اين چيز را گرفته! اين چيز...كه خودم نيستم و نمي دانم چيست... باد كه مي وزد عطر بيشتري مي رود توي ريه هاي ادراكم..و در من بوي غريبي مي پيچد..و مي چسبد به سلول هاي سفيد و خاكستري ! و اين عطر غريب..غريبم مي كند با خودم! با اين خودِ بيخود...عطر دختري است، نمي داتم! شايد بزرگ بانويي بي قرار است! شايد خميده خواهري تنهاست...نمي دانم! هر كه هست، بوي چهار ساله اش ديوانه ام مي كند...و آنطرف تر انگار جنيني بود كه جان مي داد توي بستري كه پر از درد است! خود درد است! و : اگر مصيبت هائي كه بر من گذشت بر سر روزگار مي آمد روز را سياهي شب مي گرفت!... من سكوت ميكنم و اجازه مي دهم اين دست تا مي تواند بلرزد و اين قلم تا مي تواند ننويسد... چشم مي بندم و استشمام ميكنم بوي غربتي ابدي را.. و بوي دعائي ابدي در ذهن من چرخ مي خورد: الهي! سيدي! به حق پيامبراني كه آن ها را برگزيدي و به گريه هاي حسن وحسين در فراق من،از تو مي خواهم گناهكاران شيعيان من و شيعيان فرزندان مرا ببخشائي!... و از خدا كه پنهان نيست....خاك ميريزم توي سرم به عزاي خودم! به عزاي ناشناسي دردانه ي الله...و يك كسي توي وجودم بهم مي گويد: « هي! اين چادر سياه...روي سر تو..؟! » و محكم مي گيرم ارثيه ي زهرا را...و به دنيائيان طعنه مي زنم: : هي! اين پيوند ناگسستني من با اوست!» پيوندي نه با مريم! نه با آسيه ! نه با حوّا ! نه با هاجر! فقط با او! با كوثر! با ف..ا...ط...م..ه
[ دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 ] [ 19:7 ] [ مهدیه.ع ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |